![]() |
|||
|
درباره وبلاگ این وبلاگی است دو نفره حاوی نظریات ما درباره فرهنگ ، اجتماع و سیاست. روز هفتم آبان روز تولد این وبلاگ است. منوي اصلي
آرشيو مطالب
هفته سوم اسفند 1386
هفته اوّل بهمن 1386 هفته سوم دی 1386 هفته دوم دی 1386 هفته اوّل دی 1386 هفته چهارم خرداد 1386 هفته دوم خرداد 1386 هفته دوم فروردین 1386 هفته چهارم اسفند 1385 هفته دوم اسفند 1385 هفته اوّل اسفند 1385 هفته چهارم بهمن 1385 هفته سوم بهمن 1385 هفته دوم بهمن 1385 هفته اوّل بهمن 1385 هفته اوّل دی 1385 هفته چهارم آذر 1385 هفته سوم آذر 1385 هفته چهارم آبان 1385 هفته دوم آبان 1385 هفته اوّل آبان 1385 هفته سوم مهر 1385 هفته اوّل مهر 1385 هفته چهارم شهریور 1385 هفته سوم شهریور 1385 هفته دوم شهریور 1385 هفته اوّل شهریور 1385 هفته چهارم مرداد 1385 هفته سوم مرداد 1385 هفته دوم مرداد 1385 هفته چهارم تیر 1385 هفته دوم تیر 1385 هفته اوّل تیر 1385 هفته سوم خرداد 1385 هفته سوم اردیبهشت 1385 هفته اوّل اردیبهشت 1385 هفته چهارم فروردین 1385 هفته سوم فروردین 1385 هفته چهارم اسفند 1384 هفته سوم اسفند 1384 هفته اوّل اسفند 1384 هفته چهارم بهمن 1384 هفته سوم بهمن 1384 هفته چهارم دی 1384 هفته دوم دی 1384 هفته اوّل دی 1384 هفته چهارم آذر 1384 هفته سوم آذر 1384 هفته دوم آذر 1384 هفته اوّل آذر 1384 هفته چهارم آبان 1384 هفته سوم آبان 1384 هفته دوم آبان 1384 هفته اوّل آبان 1384 نویسندگان
آرشیو موضوعی
پیوندهای روزانه
پيوندها
آمار وبلاگ
Powered By
BLOGFA.COM |
همدلی
فاجعه قاچاق «سنتوري» آخرين ساخته داريوش مهرجويي همچنان نقل محافل است و واكنش تند سينماگران را در پي دارد. ايدهاي در گروه «ادب و هنر» اعتماد ملي شكل گرفت مبني بر اينكه هركس طي روزهاي اخير سيدي يا DVD «سنتوري» را به شكل غيرقانوني خريداري كرده، مبلغي به حساب تهيهكننده اين فيلم واريز كند. از اين رو خريداران سيدي «سنتوري» كه به واسطه همين سيدي اين فيلم را ديدهاند براي آنكه در «سرقت» و «قاچاق» اين فيلم سهيم نباشند ميتوانند بهاي بليت آن را به شماره حساب مشترك تهيهكننده و كارگردان فيلم واريز كنند. اين ايده ابتدا با داريوش مهرجويي (كارگردان «سنتوري») و در ادامه با فرامرز فرازمند (تهيهكننده آن) در ميان گذاشته شد. مهرجويي و فرازمند، هم از اين ايده استقبال كردند و هم نگران بودند. استقبال آنها از اين جهت بود كه معتقد بودند اين حركت باعث وحدت سينماگران ميشود، اما نگرانيشان از آن بابت بود كه ميگفتند مبادا طرح اين ايده به معناي «محتاج بودن» آنها تلقي شود. نهايتا هر دو ضمن موافقت با اين ايده، اعلام كردند كه مبلغ جمع آوري شده صرف امور خيريه خواهد شد. مهرجويي در اين باره به اعتماد ملي گفت: «من شخصا با اين ايده موافقم. ژست قشنگي است و يك نوع وحدت و همدلي را ميرساند. ما ميتوانيم شماره حسابمان را اعلام كنيم، ولي اميدوارم مردم عزيز در جريان باشند كه ما محتاج نيستيم و هرچه به حسابمان واريز شود، صرف امور خيريه ميشود.» قاچاق سيدي «سنتوري» ضربه بزرگي به سينماي ايران وارد كرد. علاوه بر ضرر مالي بايد به ضربه روحي كه به مهرجويي و بقيه عوامل فيلم وارد شده است، فكر كنيم . اگر قرار بود سنتوري اكران نشود، پس چرا به آن پروانه ساخت دادند؟!» واقعاً حيف بازي فوق العاده بهرام رادان و موسيقي زيباي اردلان كامكار . اگر اين فيلم اكران شده بود حتماً جز پرفروش ترين فيلمهاي سينماي ايران مي شد . شماره حسابي كه قرار است مبلغ خود را به آن واريز كنيد : شماره حساب 0116407795 (بانك تجارت شعبه چهارراه پارك كد 032) به نام فرامرز فرازمند و داريوش مهرجويي. :. سارا .: /
نوشته شده توسط سارا و آرش در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 و ساعت 13:9 |
The Sea Inside
يکي از بهترين فيلمهايي است که اخيراً ديديم واقعاً شاهکار بود .از اون دسته فيلمهايي که يک بار ديدنش راضيت نمي کنه ! فيلم سينمايي "درياي درون " محصول 2004 اسپانيا ، به کارگرداني " آلخاندرو آمنابار " برگرفته از داستان واقعي ملوان جواني است ، به نام " رامون " که در 26 سالگي بر اثر شيرجه زدن در آب کم عمق دچار شکستگي گردن مي شود و 29 سال معلول بر روي تخت اتاقش دراز کشيده و از گردن به پايين فلج است .اما عليرغم از دست دادن تحرک تمام اعضاي بدنش مي تواند هنوز فکر کند و حرف بزند . در طول اين مدت او سعي دارد تا از راه قانوني و مراجعه به مراکز قضايي به زندگيش پايان دهد که با مخالفت خانواده اش که تمام عمر خود را فداي رامو کردند ، مواجه مي شود .
" مانويلا " همسر برادرش ، زن مهرباني است که از او مانند يک کودک مراقبت مي کند و به قول خودش " رامو " را مانند پسر خودش دوست دارد .فداکاريها و از خودگذشتگيهاي اين زن در طول اين فيلم واقعاً بيننده را تحت تأثير قرار مي دهد . علاوه بر خانواده رامون دو شخصيت اصلي زن نيز در فيلم وجود دارند. يكي "خوليا "، وکيلي كه خود نيز مبتلا به يك بيماري لاعلاج است. خوليا دلايل او را براي مرگ درك مي كند ، شريك روحي وي مي شود و به او كمك مي كند تا شعر هايش را منتشر كند. شخصيت ديگر " روسا " است كه يك مادر مجرد با دو فرزند است و پس از ديدن رامون در تلويزيون به سراغ او مي رود و پس از ديدار هاي مكرر عاشق او مي شود وي بر خلاف خوليا سعي در اميدوار كردن وي به زندگي دارد و به خاطرش عشقش ، مي خواهد رامون را از خودکشي منصرف کند . از ديد رامون، دوست او كسي است كه به آرزوهايش احترام بگذارد و كسي كه براي پايان دادن به زندگيش كمكش كند عاشق واقعي اوست ... رامون مردي شوخ و بذله گو و داراي روحي شاعرانه كه اعتقاد دارد زندگي كه آزادي انسان را بگيرد زندگي نيست. پروازِ خيالي رامون از روي تخت ِ هميشگي و گذر از پنجره و رسيدن به دريا... ياصحنههايي كه با موسيقي زيبا و شاعرانهاي كه از راديو براي رامون پخش ميشود، همزمان تماشاگر را به مقايسه و دادن حق انتخاب به آزاد بودن رامون، براي تصميمش وا ميدارد. رامون مي گويد : زندگي حق است نه وظيفه و او معتقد است که مي تواند اين حق را از خودش بگيرد . در طول فيلم ناخودآگاه خود را جاي رامون تصور مي کنيد و با خود مي انديشيد ، که آیا رامون تصمیم درستی گرفته است . فيلم پارادوكس هاي آزار دهنده اي را مطرح مي كند. آيا بشر اختيار قطع زندگي خويش را دارد؟! آيا زندگي ذليلانه و بيماري هاي سهمگين، ترجيح به مرگي با عزت دارد؟ آيا مي توان چنين چيزي را قانونمند كرد؟! آمنابار با ساخت فيلم ديگران با بازي نيكول كيدمن به يكي از كارگردانان با استعداد جهان تبديل شد. پس از «ديگران» آمنابار فيلم «درياي درون» را در اسپانيا با بازيگران اسپانيايي ساخت. پیشنهاد می کنم ببینیدش .فوق العاده است . :. سارا .: /
نوشته شده توسط سارا و آرش در چهارشنبه سوم بهمن 1386 و ساعت 15:58 |
یادگارهای قدیم نائین
امروز داشتم با ویدا ( خواهر سارا ) درباره یک موضوع جالب حرف می زدم . موضوعی که تلنگری به ذهنم زد تا بشود موضوع این مطلب: منسوخ شدن هنرهای باستانی یا تاریخی این مرز و بوم و نه تنها هنرها که خیلی چیزهای با ارزش دیگر. خیلی چیزها تا به حال باعث شده یک لحظه چیزی ته دلم یخ کند، انگار که دردی گنگ میان عصبهایت بدود. مثل خراب شدن برج قدیمی روستای اجدادیمان، دیدن اوضاع خراب خیلی اماکن باستانی اینسو و آنسوی کشورم که حتی زور سازمان میراث فرهنگی هم نمی رسد که از نابودی آنها جلوگیری کند. اما سخن امروزمان درباره هنر عبا بافی در نائین بود. هنری که برای سالهای سال پشت به پشت حفظ شده بود و حالا عملاً نابود شده است. کسانی که الان هنوز توانایی تولید عباهای معروف نائین را دارند، دیگر پا به سن گذاشته اند و نسل جدید هم که علاقه ای به حفظ این هنر ندارد. البته پویا نبودن هنر و عدم تغییر شکل آن با گذر زمان هم عامل مهمی است. شاید یکی از دلالی که هنرهای قدیمی و باستانی ما در حال نابودی هستند، این است که به آنچه هست اکتفا کرده ایم. سعی نکرده ایم اندکی آنها را متحول کنیم یا نمونه های متفاوتی از هنر قدیمی خود ارائه دهیم. همیشه به آنچه داشته ایم اکتفا کرده ایم و این یعنی توقف و انحطاط بطئی. آن خلاقیتی که طرحهای قدیمی قالیهای نائین و تبریز را منقش به نقشهای دلنواز و قدسی می کرد، کجا است؟ کارمان شده است تکرار آنچه داشته ایم و همواره تکرار عامل انحطاط است. وضعیت بناها بهتر از هنرها نیست. نائین، شهر اجدادی من، تازه یکی از بهترین ها است. بیشتر اماکن قدیمی آن زیر نظر سازمان میراث فرهنگی است و مرمت می شود. با این وجود نقشهایی که روزی زینت بخش سقفها و طره های بناها بوده است، ذره ذره ناپدید می شود و دیگر اثری از آن دستان توانا که این هنرها را به سوز جان آفریدند نیست. بازار نائین غبار گرفته و فرسوده، به تاراج یادگاریهایی رفته است که جا به جا روی دیوار و درب دکانهای قدیمی تراشیده اند. تبلیغ های انتخاباتی را که می بینی افسوس می خوری که چرا کسانی که باید حافظ ارزشهای تاریخی و فرهنگی شهرشان باشند و اعتماد مردم را به دست آورند، برای تبلیغ دست به از بین بردن فضای دلنواز و روحانی این میراث های چند صد ساله می زنند؟ مادربزرگ و پدربزرگم زبان قدیم نائین را که می گویند بسیاری از ریشه هایش فارسی پهلوی است، می دانند. اما مادر و پدرم به جز چند کلمه ساده، بهره ای از این زبان نبرده اند. ما هم که تکلیفمان روشن است. این زبان هم دارد به مرور منسوخ می شود. زبانی که میتواند راهگشای بسیاری بررسی های تاریخی و فرهنگ شناسی این مرز و بوم باشد. به ویدا گفتم همیشه دلم می خواست فیلمی درباره نائین بسازم. هیچ وقت این کار را نکرده ام و دلیلش امکانات نبوده است. بیشتر گرفتاری و روزمرگی بوده است. امیدوارم انگیزه ای پیدا شود و این فیلم را بسازم. دلم می خواهد حداقل صدابرداری مناسبی داشته باشد تا بتوان از تلویزیون هم آنرا پخش کرد ( می دانم! می دانم به این راحتی نیست). مطمئنم خیلی ها در این کشور دوست دارند سینه در برابر سیلی که می رود تا تمام داشته های فرهنگی مارا خراب کند، سپر کنند و اما افسوس که یک دست صدا ندارد. به امید روزی که این صداهای پراکنده هم صدا شوند. /
نوشته شده توسط سارا و آرش در شنبه پانزدهم دی 1386 و ساعت 16:18 |
شعر روزهای دور
حرفی به من بزن من در پناه پنجره ام با "آفتاب" رابطه دارم فروغ من آفتابم تبلور حجيم برهنگی و وجود طلايی رنگم در رگهای زندگی جريان دارد من نه شاعر که خود ، معنای شعرم من هرگز نسرودم که خود سروده شدم من نه خود را در زندگی که زندگی را در خويش معنا کردم من معنای خوب بودنم و تجسد تداوم و شايد تنها موجودی که خالق واژه نبود که سراسر وجودش عين واژه بود من نه آن معمار زندگيم که بنای عشق می سازد نه آن پهلوان تيشه بردوشم که تيغه بر ديوار فرود آورم من عين هستيم و ميان واژه و من فاصله ای ناچيز است به اندازه پهنای قلبم من آفتابم و درد من فاصله است و دردم حزن بی پايان قلبی است که در سوگ صداقت شعر می گريد من عزادار عريانی واژه ام و نگاه پريشان و مشتاقم در جستجوی صداقت نگاهی است که راز نگاهم را بخواند آی عشق ! آی عشق ! چه بی رحمانه بر نسوج وجودم نشستی و وجود خويش را انکار کردی و اما من در چکاچک لحظه های خلوت بی اميد با هر نفس تورا فرياد کردم من آفتابم و شب با من غريبه است نور از سرانگشتان واژه هايم جاری است من خود فروش نيستم ايرانيم و هرگز خاموش نخواهم شد تا لحظه موعود کز درون قلبم طلوع کنم عريان و مست آنچنان نورانی آنگونه طلايی رنگ آنچنان سوزان کز نسوج تمام حجابها عبور کنم و با وجود برهنه ذهنم در رگهای هستی جاری شوم و نفحه نفسهايم دختران بالغ رسيده را در هيجانی گرم غرق خواهد کرد و شعرهايم تجسم عشقبازيهای شبانه است و بوسه های بی قرار دو دلداده که سايه وار در هم غرق می شوند من آفتابم فرزند بامداد از عشيره ای که جز واژه نزادند و يگانه مرامشان عشق ورزيدن بود و يکتا قانونشان نه کتاب سوزانی که حجاب سوزانی بود قلب خسته ام تمنای مداوم حضور است من نه گناهکار نه عصيانگر که نفس گناه و عصيانم و شرم برای من تنها معنای نگاه دختران عشيره است که سينه هاشان در حسرت نگاه مشتاقی می سوزد من آفتابم تا بی انتها گسترده و کسی را يارای آن نيست که وجود بی انتهای مرا انکار کند و اشک چشمانم تبلور زلال عشق است که جريان زندگی در رگهايم را بر بستر صورتم معنا می کند آری من آفتابم و سوگند می خورم که زين پس هرگز در پس ابر پنهان نمانم ا.آفتاب /
نوشته شده توسط سارا و آرش در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 و ساعت 16:9 |
Vozvrashcheniye
هیچ وقت فکر کرده اید چقدر سخت است به یک تصویر، یک منظره یا هر نوع دورنمایی خیره شوید و به جای آنکه کل تصویر را از نظر بگذرانید، ساعتها به قسمتی از تصویر ذل بزنید و در آن چیزهای تازه و تازه تر کشف کنید؟ این دقیقاً کاری است که « آندری وزایاگینتسو » در فیلم « بازگشت » انجام می دهد. داستان فیلم مثل پرتره ای از آدمهای گوناگون است که حداقل 4 شخصیت اصلی دارد (پدر – مادر – پسرها ). با اینکه کارگردان مجبور است روایت را با حضور پر رنگ پدر جلو ببرد، اما آگاهانه شخصیت پدر و چرایی حضور و حتی عدم حضورش را در هاله ای از ابهام فرو می برد. فیلم، روایت 2 برادر است که سالها است پدرشان را ندیده اند. تنها سرنخ آنها از پدرشان، یک عکس قدیمی است که میان صفحات کتابی در یک انباری غبار گرفته پنهان کرده اند. چیزی از فیلم نگذشته که سر و کله پدر پیدا میشود و ما اینرا – مثل پسرها – با جمله مادر – ساکت باشید پدرتون خوابه – متوجه می شویم. ورودی غیر منتظره که هیچ توجیهی برای آن نیست و اصلاً مشخص نیست که در این مدت پدر کجا بوده است. با این همه عدم پاسخ کارگردان به این سوالات و تداوم این استراتژیِ اطلاعات ندادن تا آخر داستان، زیباترین ترفندی است که او به کار برده است تا به ما کمک کند، تمام وقایع را از دیدگاه پسرها نگاه کنیم. ما با احساسات و ترسها آنها همراه می شویم. پدر هنوز از راه نرسیده آنها را برای ماهیگیری با خود به تعطیلات می برد. در طول سفر آنها حوادث مختلف را پشت سر می گذارند. پدر آنها را در موقعیتهای عجیب و غریب قرار می دهد و رازهای پدر هم هرگز فاش نمی شود. ما هم مثل بچه ها نمی دانیم داستان از چه قرار است؟ همین است که مثل آنها گیچ می شویم، می ترسیم، و حتی از طبیعتی که نفس را در سینه حبس می کند، لذت می بریم. در سراسر زمان فیلم، آرامش و سکوتی دلپذیر بر فضا حاکم است. فضای پر تنش دنیای بچه ها، به دنیای اطراف آنها تسری پیدا نمی کند. غلیان روحی آنها در رابطه شان با یکدیگر و با پدرشان خلاصه می شود. رابطه ای پیچیده و چند لایه، با آن دست شخصیت پردازیهای که می توان ساعتها درباره اش صحبت کرد. فیلم را یکبار دیده ام و فکر می کنم خیلی جای بحث دارد و حداقل باید یکبار دیگر آنرا ببینم. جان می دهد برای آنکه با چند نفر آدم پایه، بنشینی و فیلم را ببینی و بعد همه کله همدیگر را بخوریم. کنجکاو شدم فیلم بعدی کارگردان را هم ببینم. به هر حال اگر دسترسی دارید The return یا همان نام اصلیش Vozvrashcheniye را بگیرید و ببینید. /
نوشته شده توسط سارا و آرش در دوشنبه سوم دی 1386 و ساعت 16:31 |
شب یلدا
شب یلدا هرگز برای من یک شب عادی نبوده، از جنس آن شبهای یکنواخت سرد که امروز در زندگیهای ما زیاد پیدا میشود. حتی آن سالهایی که در سوز و گداز دوری پدر به خاطر جنگ تلخ، شب یلدایمان زمستانی تر بود، مفهوم سرخ و گرم یلدا در درون من زبانه می کشید. مفهومی که انگار هر سال در یک ساعت و یک دقیقه خاص در قلبمان روشن می شود تا چیزهایی را یادمان بیاورد و بعد اگر مواظب نباشی، مثل وزش نسیمی سرد بر شمعی تازه افروخته خاموش می شود. شب یلدا حافظ می خوانیم تا یادمان بماند هنوز زیبایی، متعالی ترین حقیقتی است که بشر کشف کرده است. آن هم نه زیبایی ساده و روزمره، که زیبایی – به قول دکتر نصر- قدسی و روحانی. قول داده ایم هر سال شب یلدا، سفره یلدا بگستریم. انار و هنداونه و آجیل و شیرینی و اگر بضاعتمان اجازه دهد درخت یلدا را تزئین کنیم ( راستی چرا ما درخت یلدا را فراموش کرده ایم اما مسیحیان درخت یلدای مارا تزئین میکنند؟). قول داده ایم خورشت فسنجان شب یلدا را مهیا کنیم و اگر نشد لااقل به هویج پلو یا کوفته تبریزی قناعت کنیم. قول داده ایم به رسم مالوف حافظ بخوانیم و شاید به دامن مخملین شعر شاملو هم دستی بیازیم. قول داده ایم صمیمیت ها را فزون و کینه ها را از دل بیرون کنیم. یلدا شب زایش است و به راستی که امسال، با آن برف شب یلدا که دلهایمان را از طعم خوش برکت لبریز کرد، تولدی تازه بود برای من که 6 ماه را به سختی گذراندم و یک مطلب هم به این وبلاگ غبار گرفته اضافه نکردم. حالا که فکر می کنم می بینم چه دوران سردی را پشت سر گذارده ام. اما یلدا معنایش را برای من به ارمغان آورد. امیدوارم دیگر به آن روزهای سرد باز نگردم. امید وارم نگذارم چراغ این وبلاگ خاموش شود. آموخته ام که دوران خوب زندگی وقتی است که شما لااقل هفته ای یک مطلب نو در این وبلاگ ببینید و این یعنی من زنده ام و نفس می کشم. شاد باشید یلدا مبارک /
نوشته شده توسط سارا و آرش در شنبه یکم دی 1386 و ساعت 14:23 |
|
||