تبليغاتX
2 نوشت
چادگان نامه

بعضي موقا يه سفر كوتاه يك روزه به طبيعت ، مي تونه به  اندازه يك مسافرت تفريحي طولاني ، خستگي رو از تنت بيرون بياره . چون اين خستگي ، يك خستگي روحي است نه جسمي . كه با خوردن و خوابيدن و گشتن رفع نمي شه . مي دوني چطور بايد اين خستگي را از خودت در وكولي ؟

با نگاه كردن و  لذت بردن از طبيعت . وقتي توي چمنها دراز بكشي و به آسمون نگاه كني و به ابرها كه مدام در حال تغيير شكل هستند خيره بشي و سعي كني با اونها شكلهايي كه دوست داري را ، بسازي .

 

 

 

 

وقتي كه كنار رودخونه بنشيني و باد ملايم پاييزي صورتت را نوازش بده  و تو به تك تك برگهاي درختان كه با وزش باد روي زمين مي خزند ، نگاه كني و غرق در زيبايي رنگهاي آنها بشي .

به اين مي گند ، زندگي . مگه زندگي قراره چي باشه ؟ همين تغيير فصلها ، سرما و گرما ، خوشي و ناخوشي، زندگي را مي سازند . پس سعي كن قشنگياشو ببيني . چون واقعا قشنگه !!

 

 

 

خيلي وقت بود دلم واسه سكوت طبيعت تنگ شده بود . يه آرامش خاصي به آدم مي ده .  توي طبيعت ، بالاي كوه ، روي بلندي و ارتفاع  مي توني اين سكوت را پيدا كني  و من اين سكوت را آخر هفته در طبيعت زيباي چادگان  پيدا كردم .  تو هم دنبالش بگرد و پيداش كن . ارزششو داره . امتحان كن .

<:سارا:>

 

/ نوشته شده توسط سارا و آرش در شنبه چهاردهم آبان 1384 و ساعت 21:50 |
انسان زاده شدن !

تمرین دموکراسی در جامعه ای که عقاید انسانها در آن هنوز بر پایه یک محور استوار عقلانی شکل نگرفته کار دشواری است. لازم نیست ساعتها در زندگی اجتماعی و مدنی این مردم، حتی قشر تحصیل کرده (بخوانید روشنفکر) ، کنکاش کنی تا عادات و اعتقادات بی پایه و اساس را پیدا کنی. کافی است سرت را بچرخانی و به اطرافت نگاه کنی. توده ای از افکار متعارف را خواهی یافت که هیچ  پایساخت خردمندانه ای ندارند. افکاری که یا به خاطر ترس از موجود خود ساخته ای با نام خداوند – و نه خداوند آنگونه که حقیقت دارد – متولد شده اند و یا آمده اند تا محافظ مفهوم بی اساس دیگری تحت عنوان آبرو باشند. به این ترتیب تفکر مستقل و غیر متعارف در چنین جامعه ای محکوم است. جامعه هویت مشخصی ندارد و اسیر هروله ای است به ناکجا آباد. انسانها مدام نگرانند مبادا تفکراتشان از سوی همنوعان به عنوان "غیرمرسوم" شناخته شود. همین است که به سادگی می بینید یک انسان واحد رفتارهای کاملاً متعارضی دارد، وقتی در ایران زندگی می کند و وقتی در اروپا زندگی میکند. دلیلش چیست؟ دلیل ساده ای دارد. تفکر مستقلی وجود ندارد که به رفتارهای او وحدت و یکپارچگی دهد. رفتارهای چنین شخصی تابعی از محیط است. هنجارهای اجتماعی که در آن زندگی می کند، به حیات او جهت می دهد. افکار مبتنی بر عقلانیت محض – رجوع کنید به مباحث مربوط به عقلانیت ابزاری وبر – و نه عقلانیت اجتماعی خصوصیات مشخصه یک جامعه را متحول میکند. این دو مفهوم برای من خیلی مهم است. عقلانیت محض کاملاً متمایز از علاقنیت اجتماعی است. بسیاری از رفتارها وقتی در چهارچوب اجتماع سنجیده می شود، صحیح و منطقی است اما ممکن است یک تفکر مستقل مبتنی بر خرد محض آنرا نقض کند.دموکراسی به تعدد عقاید و تعاطی افکار محتاج است.

 

<:آرش:>

/ نوشته شده توسط سارا و آرش در چهارشنبه یازدهم آبان 1384 و ساعت 8:47 |
مثل خوردن حلیم بادمجون در پارک

یکی از جذابترین اتفاقات در زندگی اینه که سرتو بندازی پایین، راه بیافتی تو خیابون ، بدون هیچ هدف مشخصی حرکت کنی و بعد یه دفعه یه ایده جذاب و دلپذیر تو ذهنت جرقه بزنه. لذتی که یک رستوران رفتن ناگهانی ، یک مسافرت ناگهانی یا یک تصمیم ناگهانی داره با هیچ چیز قابل مقایسه نیست. بیشتر آدمها مدام در حال برنامه ریزی کردن هستند تا کاری کنن. غافل از اینکه اون چیزی که یه دفعه انجام می دی لذت وصف ناپذیری داره. برای من حرکت کردن بی مقدمه یه جور کشف و شهوده. درست مثل کارگردانی که دوربین رو می ذاره روی دوش فیلمبردار و می ره دنبال سوژه. یا عکاسی که بدون اینکه ایده مشخصی داشته باشه می زنه به بیابون و با چند تا حلقه فیلم مصرف شده بر می گرده ( شاید به همین دلیله که بیشتر نوشته هایی که فکر می کنم خوبه یک دفعه به ذهنم می یان ).

 

اصولاً فکر می کنم چیزی که یک دفعه از ناخودآگاه انسان می جوشه، عمیق تر و ارزشمندتره. درست مثل لذت خوردن ناگهانی حلیم بادمجون تو پارک یا دیدن ناگهانی یک فیلم تازه تو سینما.

 

شما نمی خواید امتحان کنید؟

 

<:آرش:>

 

/ نوشته شده توسط سارا و آرش در یکشنبه هشتم آبان 1384 و ساعت 21:32 |
اولين روزانه
اولين روزانه من :
نمي خواستم امروز اولين روزانه خودمو بنويسم . چون امروز زياد روزه خوبي برام نبود . يعني خيلي خسته كننده بود . ولي خب چون ديگه وبلاگمون افتتاح شد حيف بود خالي بمونه .
ديدي بعضي موقا يه سري چيزاي الكي همينطور در طول روز اعصابتو خورد مي كنه ؟ طوريكه ديگه وقتي شب مي رسي خونه فقط دلت مي خواد يه كله مفت گير بياري و هي بكوبونيش به ديوار !
امروز هم براي من از اين روزا بود . آخه از صبح كلي كار داشتم كه بايد حتما تا آخر وقت انجامشون مي دادم . وقتي صبح رفتم سر كار و كامپيوترم رو روشن كردم نمي دونستم از كجا شروع كنم . يه برنامه نيمه كاره (از اون خفنا ) داشتم كه بايد زود تمومش مي كردم . ولي واي از همون صبح اين برنامه نحس شده بود و جواب نميداد و هي Error الكي مي داد . تا ظهر كلي وقتمو گرفت و آخرش درست نشد فقط حسابي اعصابمو خورد كرد .بي خيال شدم بقيه رو گذاشتم واسه بعد از ظهر . حالا مگه بعد از ظهر مي شد كار كني تا مي خواستم تمركز پيدا كنم كه برنامه رو جمع و جورش كنم تلفن زنگ ميزد .عين 118 امروز تلفن ما زنگ مي خورد و منم شده بودم خانم منشي !
خلاصه حسابي گيج و ويج شده بودم و سرم درد گرفته بود . فقط خدا خدا ميكردم كه ساعت كاري تموم بشه تا برم تو سرويس يه كم بخوابم .
حالا از شانس .... من، راننده سرويس دروازه شيراز امروز حسابي شاد و شنگول بود و آهنگ دالامبو ديمبو برامون گذاشته بود صداشم تا ته بلند كرده بود . مگه مي شد بخوابي ؟ البته اشتباه نشه ها آهنگاش مجازه مجاز بود چون راديو رو تا ته بلند كرده بود . تازه من به يه نتيجه رسيدم كه اين آقاي راننده واقعا گوشاش سنگينه كه بايد حتما بايد راديو را با بلندترين صداش گوش كنه . تازه از اون بدتر آقايون مسافربودن كه توي اين سر و صدا خر و پف مي كردن . ( البته اين آقايون ، اگه تو ميدون جنگ هم بخوابن ، همچنان خرو پفشون تو هواست ) آي آدم مي سوزه . ديگه واقعا حرصم گرفته بود دلم مي خواست راننده رو از پنجره بندازم بيرون . ديگه ديدم فايده نداره از توي كيفم يه تكه دستمال در آوردم و چپوندم تو گوشام بلكه يه كم سر و صدا ها كمتر شه تا بتونم بخوابم . ولي ديگه دير شده بو چون تا اومدم اونا رو تو گوشام جاسازي كنم و ژست خوابيدن به خودم بگيرم رسيديم دروازه شيراز . منم دست از پا درازتر و گيجولي تر از قبل از اتوبوس اومدم پايين ....
< سارا >
/ نوشته شده توسط سارا و آرش در یکشنبه هشتم آبان 1384 و ساعت 20:37 |