تبليغاتX
2 نوشت
.: هبوط :.

 

فکر کردم چيزهايي هست که براي من عادت شده . فکر کردم انگار ذهنم را گذاشته ام داخل ظرف غذاي سگ و رهايش کرده ام وسط قفس خالي يک طوطي. از آن قفسهايي که مدتها است تميزش نکرده اند. اما تصاوير سورئال که نمي ميرند. هميشه هستند. مثل تصويري از مغزم که دو بال – از آن بالهايي که براي فرشته ها ترسيم مي کنند – در آورده و خودش را محکم به در و ديوار قفس مي کوبد. مثل تصوير گل نيلوفري که از باغچه کنار قفس رشد کرده و سر بر آورده و قفس را نرم در آغوش گرفته است. بعد بدنش را پيچ و تابي داده است و ميله هاي قفس را يک به يک لمس کرده و سر کشيده است به آسمان. از پايين که به قفس نگاه مي کني تصويري نوراني مي بيني. از آن نوع تصويرهايي که روح را تازه مي خواهند و نگاه را شاداب. گل نيلوفر آرام ميله هاي قفس را از هم دور مي کند و ذهنت، خرامان از قفس خارج مي شود. بي خبر از آنکه پرواز يادش رفته است و قفس را هميشه بالا آويزان مي کنند. اين تازه آغاز داستان عتيق هبوط است. نمي دانم ؟ عادت کنيم يا قفس بشکنيم ؟

 

پ.ن. ايده طراحي اين قالب جديد را از نگاه کردن به دشت گرفته ام. دشتي بسيط هست نزديک نائين که گاهي آنجا آرام مي گيرم. احساسم هنگام طراحي اين قالب همان بودکه از نظاره دشت تراوش مي کند.

 

.: آرش :.

 

/ نوشته شده توسط سارا و آرش در یکشنبه یازدهم تیر 1385 و ساعت 14:47 |