تبليغاتX
2 نوشت
عشق و رستکاری در شهر پر از گناه

 

You are ready to face what you have to face, but you don't wanna face it alone.

 

شهر گناه تقریباً با چنین جمله ای آغاز می شود. مطلع و موخره فیلم از نظر خط داستانی کاملاً با فیلم بیگانه است. سکانسهایی که ارتباط موضوعی با اصل فیلم ندارد، اما فضای شهری که با آن مواجهیم و منطق عجیب و غریبش را برای ما نمایان می سازد. شهری تاریک و سرد، دور از تابش آفتاب، مملو از رنگهای خاکستری که فقط خون و عشق به رنگ خیره قرمز در آن جلوه گر می شود. مطلع فیلم به زیبایی ما را با دنیای تاریک فیلم آشنا می کند، مرد و زنی در حال معاشقه با هم و ناگاه صدای شلیک گلوله. عشق و مرگ در این فیلم توامان ظهور می کنند. هر مرگی یا پیامد یک عشق است یا عشقی به دنبال می آورد.

 

فیلم نوار شهر گناه ساخته رابرت رودریگوئز بر اساس کمیک استریپ های فرانک میلر با همین نام ساخته شده است. فرانک میلر اقتباس سینمایی از روی اثرش را به سختی پذیرفته است و جالب است بدانید کوئینتین تارانتینو هم به عنوان کارگردان مهمان با آنها همکاری کرده است. ترکیب واقعاً جالبی است.

 

فیلم سه اپیزودی رودریگوئز شخصیتهای عاصی بی ترحمی را تصویر می کند که برای همیشه در تاریخ سینما ماندگار هستند. بیش از همه شخصیت مارو با بازی میکی رورکی مرا جذب کرد. با آن هیبت خشن و غول آسا و دیالوگهای معرکه اش مظهر واقعی شخصیتهای کمیک استریپ است. یک ضد قهرمان تمام عیار که عاشق پالتوهای خوش جنس است. هر کدام از قربانیان او که پالتوی خوبی به تن دارند، مورد توجه و التفاف قرار می گیرند. انگیزه مارو از آغاز یک زنجیره قتلهای بی ترحم، زنی است فاحشه به نام گلدی که البته فاحشه بودنش فرقی هم به حال مارو نمی کند.  مارو از پرتو عشقبازی با گلدی بالاخره راه فرار و رستگاری را پیدا می کند. فرار از روزهایی که به قول خودش یکایک می آیند و تو اصلاً نمی دانی چرا زنده ای و باید آنها را زندگی کنی. و حالا گلدی معنایی فراتر از همه اینها را به او چشانده اما خیلی زود به قتل رسیده است. راه رستگاری برای مارو گرفتن انتقام خون گلدی است. انتقامی بس سخت تر از آنچه گلدی به خود دید. انتقامی که خاموش و آرام نخواهد بود: it will be loud and nasty .

درست است که فیلم خشن و گاه چندش آور است. اما در اعماق قابهای فیلم حقیقتی هست که اگر درک شود، مبالغه خشونت آمیز اثر را بی معنی و آنرا به یک شاهکار دلپذیر تبدیل می کند. آن وقت است که آن مایع قرمز رنگ که در سراسر فیلم به این طرف و آن طرف می پاشد، معنای غیر مطبوعی نخواهد داشت.

 

دیالوگهای فیلم هم محشر هستند. ماهیت حماسی آنها و قرینه سازی در به کار گیری مجددشان هم وجه طنز فیلم را بالا می برد، هم آنها را به یاد ماندنی می کند. مثل صحنه هایی که در آنها هارتیگان ( بروس ویلیس) مورد تمسخر قرار می گیرد که حتی نمی تواند تفنگش را بلند کند. اما پلیس پیر همان لحظه دستش را بالا میاورد و شلیک می کند ( Sure I can ). یا دیالوگ زیبای هارتیگان در حین مرگ که دوبار تکرار می شود:

The old man dies, the young girl lives, fair trade.

 

صدای خش دار و بم کاراکترها آنها را به یاد ماندنی تر می کند. به خصوص ایمانشان در کاری که می کنند و تسلطی که در اوج مخاطره بر شرایط دارند. قهرمانان و ضد قهرمانان این فیلم معرکه اند. در ضمن فضای سورئالی که بر برخی از صحنه ها سایه انداخته و یا مبالغه ای که در فیلم جاری است از حرکات عجیب و غریب کاراکترها گرفته تا قطرات درشت باران، یا زندان بی نهایت زیبایی که هارتیگان 8 سال از عمرش را در آن می گذراند فیلم را تبدیل به یک تجربه به یاد ماندنی می کند . در این فیلم قابهای فراموش نشدنی کم نیستند. این فیلم یک کالت واقعی است. یک فیلم نوار به یاد ماندنی.

 

سکانس دوست داشتنی:

صحنه ای هست که مارو به کلیسا می رود، در محل اعتراف قرار می گیرد و با کشیش سخن می گوید. کشیش از او می پرسد: آیا یک فاحشه ارزش مردن این آدمها را دارد؟ مارو با هر گلوله ای که در بدن کشیش خالی می کند جواب می دهد: ارزش مردن دارد ، ارزش کشتن دارد ، ارزش رفتن به جهنم دارد، آمین.

 

.: آرش :.

 

/ نوشته شده توسط سارا و آرش در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385 و ساعت 20:35 |