تبليغاتX
2 نوشت
.: حماسه جاوید :.

در قلب نائین، میان خیابانهای پر دود و شلوغ، منزلی هست که درب زرد رنگش با شیشه های رنگ رنگ طرحدار، برای من یادآور خاطرات یگ دوره از زندگی است. یادآور همه زندگیهایی که به هم گره خوردند و حقیقتی دلنواز را آفریدند. در این خانه، دستهای چروکیده ای هر روز، بر دفتر زندگی نقش عشق می زنند. طره پنجره ها و برگهای درخت انار که از بالای دیوار سر به آسمان کشیده. خانه خاطرات کودکی من. خانه انسانهای بزرگ. خانه حماسه جاوید. پدربزرگ و مادربزرگم برای من اسطوره و اسوه انسانهای عاشق و سختکوشند. کسانیکه هنوز، ورای دستهای ورم کرده و چروکیده و کمرهای کوژ، در برابر تراژدی زندگی قد عَلم کرده اند. وقتی به این خانه و این انسانها نگاه می کنم، تازه می فهمم حقیقتی که در اذهان جمعی ما فرو ریخته چیست؟ حقیقتی که روزی در زندگی ِ ایرانی ِ ما جاری بوده است و افسوس، اکنون آنقدر بی تحرک مانده تا گندیده است.

 

خانه مادربزرگ را با دربهایی که هر کدام نغمه دلنواز رنگی هستند، با طاقچه هایی که آغوششان را روزی بر دست هنرمندی گشوده بودند، با لوسترهایی که نقاشیهای دلنوازشان انگار دریچه ای است به بهشت، با قابهایی از نقشها و خطوط دلپذیر، با باغچه لبریز از گل، با درختان انار و انگور و زردآلو، با میوه ها و آجیل های جور واجور، با غذاهای دلپذیر و رنگارنگ، با عشق و صمیمیت و با همه معناهای خوب زندگی شناختم. هنوز هم وقتی از این خانه سخن می گویم تمام نسوج قلبم ترانه غرور و مستی می سرایند.

وقتی به این خانه قدم می گذارم، هارمونی رنگ و نقش دلم را می نوازد و همزمان به درد می آورد. دردی  از به یاد آوردن توده های بتون و فولاد که این روزها به شکل لانه های زنبور و به نام آپارتمانهای مدرن به خوردِ ما انسانهای درگیرِ روزمرگیها می دهند. خانه هایی که اثری از عشق در آنها نیست. دلمرده و ساکت، بی آنکه یادآور و آینه حقیقتی فراتر باشند. بی آنکه آدم را تشویق کنند دیوان حافظ را از طاقچه بردارد و غزلی و شاید نوای ستاری کنارش و چای ایرانی در استکان های کمر باریک و لبهای به لبخند نشسته  و صمیمیت خانواده ایرانی. نه حیاطی هست و نه باغچه ای که روح لحظه ای در آن آرام گیرد.

 

به رنگ و طرح طاقچه ها که نگاه می کنم، انگار چیزی در درونم می جوشد، همین است وقتی به گلهای روی لوسترها خیره می شوم، یا میزهای پر نقش و نگار را می بینم.این انسانها با روح و وجودشان چیزی در این خانه دمیده اند. این انسانهای دوست داشتنی:

 

چیزی در چشمهای پدربزرگم هست که حکایت گذشته دارد. گذشته ای پر غرور و رویایی. وقتی از گذشته سخن می گوید، درد طاقت فرسای استخوان ها را فراموش می کند، تن و جان، عشق می شود و انگار دیگر زمان برایش بی معنی می شود. برایم می گوید که کارش را به عنوان حسابدار در بخشداری نائین آغاز کرده است. از تلاش و همتش برایم می گوید. و اینکه بعد از 2 سال به خاطر شایستگی که از خود نشان داده مدیر امور سیاسی و انتظامی بخشداری شده است. دیری نگذشته که بخشدار مرکزی نائین شده است. وقتی دارم حکمها و تشویق نامه ها را تورق می کنم، می بینم که با اکثریت 8 رای از 9 رای او را به این سمت انتخاب کرده اند. با حفظ سمت قبلی، سالها کارش را ادامه می دهد و وقتی تقدیرنامه های جا به جا از وزیر کشور را می بینم، زود می دانم که چه همتی در آبادی وطنش گمارده است. و سرانجام زمانی که بازنشسته می شود، هنوز به سرزمینش متعهد و دلسوز است. آخرین منصبش بعد از بازنشستگی رئیس اتاق اصناف نائین است. چیزی در چشمانش می درخشد و می گوید:

 

" آن زمان در سراسر نائین کسی جرات نداشت چیزی را یک شاهی از قیمت مصوب گرانتر بفروشد. اگر 10 شاهی گرانفروشی می کردی، باید 500 تومان بابتش جریمه پرداخت می کردی. "

با این همه سعی کرده است در طول 4 سالی که این مسئولیت را بر عهده داشته کسی را جریمه نکند و مسائل را توافقی حل کند. خودش می گوید در طول این 4 سال فقط 10 نفر جریمه شدند.

 

مادربزرگم اما، خود حکایت مطولی است که مقالی جداگانه می طلبد.

 

آری! در میان کوچه پس کوچه های نائین، هنوز، خانه ای هست که مامن خاطرات و آرزوهای من است. و انسانهایی که تجسم کامل حماسه هستند. حماسه جاوید.

 

/ نوشته شده توسط سارا و آرش در شنبه چهارم شهریور 1385 و ساعت 8:29 |