![]() |
|||
|
درباره وبلاگ این وبلاگی است دو نفره حاوی نظریات ما درباره فرهنگ ، اجتماع و سیاست. روز هفتم آبان روز تولد این وبلاگ است. منوي اصلي
آرشيو مطالب
هفته اوّل بهمن 1386
هفته سوم دی 1386 هفته دوم دی 1386 هفته اوّل دی 1386 هفته چهارم خرداد 1386 هفته دوم خرداد 1386 هفته دوم فروردین 1386 هفته چهارم اسفند 1385 هفته دوم اسفند 1385 هفته اوّل اسفند 1385 هفته چهارم بهمن 1385 هفته سوم بهمن 1385 هفته دوم بهمن 1385 هفته اوّل بهمن 1385 هفته اوّل دی 1385 هفته چهارم آذر 1385 هفته سوم آذر 1385 هفته چهارم آبان 1385 هفته دوم آبان 1385 هفته اوّل آبان 1385 هفته سوم مهر 1385 هفته اوّل مهر 1385 هفته چهارم شهریور 1385 هفته سوم شهریور 1385 هفته دوم شهریور 1385 هفته اوّل شهریور 1385 هفته چهارم مرداد 1385 هفته سوم مرداد 1385 هفته دوم مرداد 1385 هفته چهارم تیر 1385 هفته دوم تیر 1385 هفته اوّل تیر 1385 هفته سوم خرداد 1385 هفته سوم اردیبهشت 1385 هفته اوّل اردیبهشت 1385 هفته چهارم فروردین 1385 هفته سوم فروردین 1385 هفته چهارم اسفند 1384 هفته سوم اسفند 1384 هفته اوّل اسفند 1384 هفته چهارم بهمن 1384 هفته سوم بهمن 1384 هفته چهارم دی 1384 هفته دوم دی 1384 هفته اوّل دی 1384 هفته چهارم آذر 1384 هفته سوم آذر 1384 هفته دوم آذر 1384 هفته اوّل آذر 1384 هفته چهارم آبان 1384 هفته سوم آبان 1384 هفته دوم آبان 1384 هفته اوّل آبان 1384 نویسندگان
آرشیو موضوعی
پیوندهای روزانه
پيوندها
آمار وبلاگ
Powered By
BLOGFA.COM |
خفقان
شده بعضي مواقع حرف زياد داشته باشي ولي نتوني حتي يه کلمه حرف بزني ؟ شده وقتي توي يه جلسه محاکمه نشستي و بايد طوري حرف بزني که فکرها و نظر هاي همه افراد را دقيقا 360 درجه برگردوني ، يه چيزي عين بغض گلوت را فشار بده و نذاره تو حرفتو بزني و تمام مدت جلسه با اين نيروي لعنتي بايد دست و پنجه نرم کني تا مبادا خفه ات کنه ؟ اون وقته که آرزو مي کني کاش آدما مي تونستن با چشماشون با هم حرف بزنن و حرف همديگه را درست بفهمند . کاش مي فهميدن تو دلم و ذهنم چي مي گذره ! کاش مي تونستن همه حقايق رو تو چشام بخونن ! کاش همه آدما قلبش پاک و مهربون بود . کاش انصاف و عدالت اونقدر بين آدما حاکم بود تا نخواي ساعتها با آدماي مختلف جر و بحث کني که اصلا عدالت چيه ؟ باور کنيد خيليها نمي دونند . واقعا نمي دونند !! هميشه فکر مي کردم ، همه آدما ذاتشون خوبه و اصلا آدم بد نداريم . اين شرايط اجتماعي و محيط اطرافه که آدما را بد مي کنه . هميشه همه آدما را دوست داشتم و فکر مي کردم هر آدمي قابل احترام و دوست داشتنيه . نمي تونستم نسبت به آدما و مشکلاتشون بي تفاوت باشم . به خاطرشون خوشحال مي شدم و مي خنديدم و با مشکلات و بدبختيهاشون غمگين مي شدم و گريه مي کردم . خالصانه آدما را دوست داشتم و بهشون خوشبين بودم . مي دانستم که همشون با محبت اند ولي هر کدوم يه جوري محبتشون را نشون ميدهند يا اصلا نشون نمي دهند . به خاطر همين دوست داشتم بهشون محبت کنم تا محبت ببينم . فکر مي کردم هر آدمي رو با منطق و دليل مي شه به راه آورد و قانع کرد . ولي حيف ... حيف که دير فهميدم . دير فهميدم که آدما همه با هم فرق دارند ، حتي ذاتشون ... بعضي آدما اصلا مفهوم محبت و احترام را نمي توانند درک کنند . اصلا تو ذاتشون جز پليدي و نيرنگ چيزي نيست و متاسفانه من با اين جور آدما برخورد کردم و اين موضوع خيلي اذيتم کرد .
دليلش رو هم مي دونم . چون زود به همه اعتماد کردم و بعد رفتارهايي ديدم يا حرفهايي شنيدم ، که اصلا از آنها انتظار نداشتم و همين بدجوري من را غافلگير کرد . مثل اين بود که احساس کني همه دنيا بهت پشت کردند و تو تنهاي تنهايي . فقط خودتي و خودت . چون هنوز با اون صداقت و ديد ساده کودکي به همه چيز نگاه مي کردم . بچه که بودم هميشه از دروغ گفتن منع مي شدم . چون مامانم از دروغ بدش مي آمد و فکر مي کردم هر کي دروغ بگه ، بدترين آدم دنياست . به همين دليل معتقدم صداقت ، صداقت مي ياره . با هر کي رو راست باشي ، او هم همينطور باهات رفتار مي کنه . ولي بازم اشتباه کردم . اصلا اينطور نيست . اشتباه ! اشتباه ! اشتباه ! ولي فکر مي کنم به هر حال اين اتفاق مي افتاد و من يک روزي اين ضربه رو مي خوردم . حالا تو محيط کار نه ، يه جاي ديگه ! شايد تجربه خوبي بود . هر چند خيلي ضرر کردم ولي لازم بود . لازمه آدم بفهمه دور و برش چه خبره . به هر حال طبيعيه . وقتي هر روز 8 ساعت از شبانه روز را در محيط کار باشي ، بايد آدماي جور واجور با فرهنگ ها و عقايد مختلف را تحمل کني . :. سارا .: /
نوشته شده توسط سارا و آرش در سه شنبه چهارم مهر 1385 و ساعت 13:25 |
.: کارزار :.
داني اين روزها زياد از کار مي گويد و از کار مي نالد. ناله اش دردهاي زير خاکستر دل مرا لحظه اي زنده کرد. درد روزي 12 ساعت زندگي در کنار انسانهايي که اغلبشان مشمول شعر من هستند: به تاريکي نشستگانند به قوزي در کمر و چاله اي سياه در پاي چشم و خمي لرزان در انگشتان و دردي تلخ در دل مرگي فجيع را گويي به انتظار نشسته اند دالاني تاريک و سوسوي چشماني ملال زده جيغ منزجرکننده زنگ تلفنها دلنگ دلنگ دلنگ انگار، صداي ناقوسِ مرگِ شبانه در دشتِ بي مهتابِ بي انتها به انتظار نشستگانند اينان غم در دل و خون در چشم و چنگالهايي آخته در آرزوي دريدن يکديگر انگار، روايتِ حديثِ عتيقِ عاشق کشي به خاکستر نشستگانند اينان دلمرده و دلخسته ميانشان من با کورسوي طلوع دوري در افق چشمانم شايد آفتاب ديگري متولد شود. ا.آفتاب 3/7/1385 تقديم به او که دوست نازنيني برايم بوده و هست و خواهد بود: داني عزيز! .: آرش :.
/
نوشته شده توسط سارا و آرش در دوشنبه سوم مهر 1385 و ساعت 13:12 |
|
||