تبليغاتX
2 نوشت
خفقان

شده بعضي مواقع حرف زياد داشته باشي ولي نتوني حتي يه کلمه حرف بزني ؟

شده وقتي توي يه جلسه محاکمه نشستي و بايد طوري حرف بزني که فکرها و نظر هاي همه افراد را دقيقا 360 درجه  برگردوني ،  يه چيزي عين بغض گلوت را فشار بده و نذاره تو حرفتو بزني و تمام مدت جلسه با اين نيروي لعنتي بايد دست و پنجه نرم کني تا مبادا خفه ات کنه ؟

اون وقته که آرزو مي کني  کاش آدما مي تونستن با چشماشون با هم  حرف بزنن و حرف همديگه را درست بفهمند . کاش مي فهميدن تو دلم و ذهنم چي مي گذره ! کاش مي تونستن همه حقايق رو تو چشام  بخونن !

کاش همه آدما قلبش پاک و مهربون بود . کاش انصاف و عدالت اونقدر بين آدما حاکم بود تا نخواي ساعتها با آدماي مختلف جر و بحث کني که اصلا عدالت چيه ؟ باور کنيد خيليها نمي دونند . واقعا نمي دونند !!

هميشه فکر مي کردم  ، همه آدما ذاتشون خوبه  و اصلا آدم بد نداريم . اين شرايط اجتماعي و محيط اطرافه که آدما را بد مي کنه  . هميشه همه آدما را دوست داشتم  و فکر مي کردم هر آدمي قابل احترام و دوست    داشتنيه . نمي تونستم نسبت به آدما و مشکلاتشون بي تفاوت باشم . به  خاطرشون خوشحال مي شدم و  مي خنديدم و با مشکلات و بدبختيهاشون غمگين مي شدم و گريه مي کردم . خالصانه آدما را دوست داشتم و بهشون خوشبين بودم . مي دانستم که همشون با محبت اند ولي هر کدوم يه جوري محبتشون را نشون ميدهند يا اصلا نشون نمي دهند . به خاطر همين دوست داشتم بهشون محبت کنم تا محبت ببينم .

 فکر مي کردم  هر آدمي رو با منطق و دليل مي شه به راه آورد و  قانع کرد . ولي حيف ...

حيف که دير فهميدم . دير فهميدم که آدما همه با هم فرق دارند  ، حتي ذاتشون ... بعضي آدما اصلا مفهوم محبت و احترام را نمي توانند درک کنند . اصلا تو ذاتشون جز پليدي و نيرنگ چيزي نيست  و متاسفانه من با اين جور آدما برخورد کردم  و اين موضوع خيلي اذيتم کرد .

 

دليلش رو هم مي دونم . چون زود به همه اعتماد کردم  و بعد رفتارهايي ديدم يا حرفهايي شنيدم ، که اصلا از آنها انتظار نداشتم و همين بدجوري من را غافلگير کرد . مثل اين بود که احساس کني همه دنيا بهت پشت کردند و تو تنهاي تنهايي . فقط خودتي و خودت .

  چون هنوز با اون  صداقت و ديد ساده کودکي به همه چيز نگاه مي کردم  .  بچه که بودم هميشه از دروغ گفتن منع مي شدم . چون مامانم از دروغ  بدش مي آمد و فکر مي کردم هر کي دروغ بگه ، بدترين آدم دنياست . به همين دليل معتقدم صداقت ، صداقت مي ياره . با هر کي رو راست باشي ،  او هم همينطور باهات رفتار مي کنه . ولي بازم اشتباه کردم . اصلا اينطور نيست .

اشتباه ! اشتباه ! اشتباه !

ولي فکر مي کنم  به هر حال اين اتفاق مي افتاد و من يک روزي اين ضربه رو مي خوردم . حالا تو محيط کار نه ، يه جاي ديگه !  شايد تجربه خوبي بود . هر چند خيلي ضرر کردم ولي لازم بود . لازمه آدم بفهمه دور و برش چه خبره . به هر حال طبيعيه . وقتي هر روز 8 ساعت از شبانه روز را در محيط کار باشي ،  بايد آدماي جور واجور با فرهنگ ها و عقايد مختلف را تحمل کني .

 

:.  سارا  .:

 

/ نوشته شده توسط سارا و آرش در سه شنبه چهارم مهر 1385 و ساعت 13:25 |
.: کارزار :.
 

داني اين روزها زياد از کار مي گويد و از کار مي نالد. ناله اش دردهاي زير خاکستر دل مرا لحظه اي زنده کرد. درد روزي 12 ساعت زندگي در کنار انسانهايي که اغلبشان مشمول شعر من هستند:

 

 

به تاريکي نشستگانند

به قوزي در کمر

و چاله اي سياه در پاي چشم

و خمي لرزان در انگشتان

و دردي تلخ در دل

مرگي فجيع را گويي به انتظار نشسته اند

 

دالاني تاريک و سوسوي چشماني ملال زده

جيغ منزجرکننده زنگ تلفنها

دلنگ دلنگ دلنگ

انگار، صداي ناقوسِ مرگِ شبانه

در دشتِ بي مهتابِ بي انتها

 

به انتظار نشستگانند اينان

غم در دل و خون در چشم

و چنگالهايي آخته در آرزوي دريدن يکديگر

انگار، روايتِ حديثِ عتيقِ عاشق کشي

 

به خاکستر نشستگانند اينان

دلمرده و دلخسته ميانشان من

با کورسوي طلوع دوري در افق چشمانم

شايد آفتاب ديگري متولد شود.

 

ا.آفتاب

3/7/1385

 

تقديم به او که دوست نازنيني برايم بوده و هست و خواهد بود: داني عزيز!

 

.: آرش :.

 

/ نوشته شده توسط سارا و آرش در دوشنبه سوم مهر 1385 و ساعت 13:12 |