تبليغاتX
2 نوشت
:: خط باریک قرمز ::

 

تجربه شعر گفتن با واژه ها شیرین ترین تجربه های زندگی من بوده است. اما شعر گفتن با تصاویر، به نظرم، عالی ترین ِ تجربه ها است. درک شعری که در طبیعت جاری است، در ذرات خاک، در لا به لای نسوج برگها، لای بالهای شاپرکها، تفته میان بارقه های آتش، خیس ِ قطرات رقصان باران، محوِ ذرات مبهم مه ... . شعر طبیعت و کشف و شهودش چیزِ دیگری است. ترنس مالیک با خط باریک قرمز مرا به چنین دنیایی برد. دنیای تصاویر و واژه های یک شاعر، که حسش را از کتاب جیمز جونز درونی کرده است، و تصاویری بدیع خلق کرده است که البته مثل تمام شعرهای عالم در درونشان تشویش و پریشانی جاری است.

 

فیلم با جمله زیر و تصاویری از روستایی احتمالاً حاره ای آغاز می شود :

 

"Why does nature contend with itself?"

روی تصویر چهره خوف انگیز کروکودیلی دیده می شود. جانوری که شاید مظهر ترس و مرگ است. نزاع درونی طبیعت با نریشن شاعرانه دانای مطلق – بخوانید کارگردان – و تصاویری دلپذیر از طبیعت ناب آغاز میشود.

 

شاید عجیب به نظر برسد: زیباترین مصراع های نریشن شاعرانه فیلم اتفاقاً، زمانی است که گوینده خاموش است و سکوت می کند. دوربین در فضا می خزد و بازیگوشی می کند. روی برگهای سرسبز تپه ها حرکت می کند و اجازه می دهد آفتاب از میان روزنه های برگهای سر به فلک کشیده، لنز دوربین را نوازش دهد. چه کسی گفته این روایتی از جنگ است؟ این صرفاً یک نگاه شاعرانه به طبیعت است، نزاع فقط قسمتی از طبیعت است. اما بی شک، این یک فیلم معرفت شناختی درباره جنگ نیست. فقط شاعرها سوالهای بی پاسخ مطرح می کنند. حکیمان سوالی را مطرح می کنند که پیش از آن پاسخی برایش یافته باشند.

 

فیلم سعی می کند به ما بفهماند هر کدام از شخصیتهایش از جنگ جزیره ای ساخته اند. جزیره ای که تنها مقیمش خودشان هستند. با مفاهیم و قوانین خود ساخته و پرداخته ای که درک مفهوم اصلی که در طبیعت جاری است را برایشان ساده تر می کند. فیلم هر لحظه از زاویه نگاه و گلوی یکی از شخصیتهای داستان روایت می شود. تصاویر جنگ مثل آینه هر لحظه بر پرده چشمانشان پدیدار می شود. هر کدام خودش را در جنگ می بیند، عشق را، آرامش را، ترس را، مرگ را .

 

فیلم فلسفه جمله اول را در سراسر داستان بسط می دهد. بد و خوبی وجود ندارد. شکافی میان اینوریها و آنوریها نیست. شاید آنها هم همین آدمها هستند که هر کدام جزیره ای دارند. آنها هم در جزیره هایشان با مفاهیم عشق و مرگ و جاودانگی درگیر هستند. آنها هم دارند سعی می کنند حقیقت و شکوه طبیعت و خُردی خود را طوری هضم کنند.

 

فیلم با تصاویر و عبارات شاعرانه ای به پایان می رسد: با تصویر بوته ای تنها رُسته در آرامش ساحل دریا.

 

Who are u that I lived with?

The Brother.

The Friend.

 

Darkness from light.

Strife from love

Are they workings of one mind?

The features of the same face?

 

 

پ.ن. این فیلم از زیباترین فیلمهایی است که نگویم درباره جنگ که در حاشیه جنگ ساخته شده است. حداقل به خاطر موسیقی هانس زیمر هم که باشد، دیدنش را به شما توصیه می کنم.

 

.: آرش :.

 

/ نوشته شده توسط سارا و آرش در جمعه پنجم آبان 1385 و ساعت 21:44 |