تبليغاتX
2 نوشت
== amores perros ==

عشق سگی  روایت دستمالی بی رحمانه و عامیانه واژه عشق است. و عجیب اینکه سگ درحکایت و روایت زوایای پنهان روح شخصیتهای داستان نقشی حیاتی دارد. فیلم، چند خطِ اصلی داستانی دارد که در نهایت به هم میپیوندند. از نظر ساختار آدم را یادِ داستان عامه پسند کوئینتین تارانتینو می اندازد و از نظر ساختار روایی تا حدودی شبیه 21 گرم است. حتی حرکت دایره وار موضوعِ داستان و جا یه جا شدنش بین شخصیتهای مختلف مرا به یاد دایره جعفر پناهی هم انداخت.

 

فیلم داستان عشق نامشروع یک مرد به زنِ برادرش، داستان عشق نامشروع یک زنِ مانکن به مردی متاهل و نهایتاً باز داستان عشق دوباره زنده شده و نامتعارف یک جنایتکار حرفه ای به دخترش است که او را در 2 سالگی رها کرده است و حالا او زن بالغی است. و باز مثل خیلی از فیلمهایی که به گونه ای روایت عجیب و غریب شانس و تصادف هستند، شخصیتهای این داستان را هم یک تصادف اتومبیل وحشتناک به هم گره می زند.

 

اما بیش و پیش از آنکه از کارِ هنرمندانه کارگردان – آلخاندرو گونزالز ایناریتو – تعریف کنم، باید ستایشی کنم از فیلمنامه بی نهایت زیبا و چند لایه ایِ گیلرمو آریاجا جوردن ( امیدوارم اسم را اشتباه ننوشته باشم ).

 

سگ :

سگ در داستان همه جا گویی نموداری از روحیات، درونیات و منویات صاحبش است. کمی دقت کنید! می بینید چقدر شخصیتهای داستان شبیه سگهایشان هستند؟ سگ اوکتاویو همانند خودش وحشی، درنده خو و تند مزاج است. تعهدی در قبال کسی ندارد . به سادگی به صاحبش خیانت می کند و از خانه بیرون می رود. سگهای دیگر را – حتی پیش از آنکه وظیفه اش باشد – می کشد. اوکتاویو شخصیت مشابهی است. با اینکه برادرش از خودش بدتر است، اما او با همسرِ برادر رابطه جنسی برقرار می کند، سگش را در مسابقات وحشیانه سگها که چیزی شبیه خروس جنگی خودمان است، شرکت می دهد و حتی می خواهد با زن برادرش بگریزد. او دستور می دهد برادرش را تا سرحد مرگ کتک بزنند. اما سرنوشتِ روح او تنهایی است. هم زنِ برادر او را ترک می کند، هم سگش به کسِ دیگری – ولگرد خیابانیِ آدم کش که شخصیت سوم داستان است – پناه می برد.

 

دومین شخصیت داستان والریا است. زنی که ظاهراً یک مانکن موفق است و عکسهای جذابش همه جای شهر روی بیلبوردها دیده می شود. او بر خلاف سگ بدقیافه و سیاه اوکتاویو، یک سگِ پشمالوی دوست داشتنی دارد. زن با مردی متاهل که پدرِ دو دختر است، رابطه نامشروع بر قرار کرده و حالا مرد تمام زندگیش را داده و برای او آپارتمانی تهیه کرده است که وقتی از پنجره اش به بیرون نگاه می کند، عکس خودش را روی بیلبورد آن طرف خیابان می بیند. مرد از زنِ قبلیش جدا می شود و درست زمانیکه ایندو زندگی مشترکشان را آغاز می کنند، سگِ والریا در حفره زیر آپارتمان گم می شود. انگار این حفره که همه جا زیر آپارتمان هست، نماد چیزی زیرِ پوست والریا است. سگِ او آنجا گیر کرده ، درست انگار روح والریا جایی در درونش گیر کرده و بی تابی می کند. والریا فکر می کند موش کورها دارند سگ را از پا در می آورند. از سوی دیگر والریا تصادف وحشتناکی می کند و مجبور می شود روی ویلچر بنشیند. عذاب و درد والریا با گیر افتادن سگش زیر آپارتمان توامان اتفاق می افتد و سرانجام وقتی سگ نجات پیدا می کند که والریا یکی از پاهایش را از دست داده است و دیگر عکسش روی بیلبورد آن طرف خیابان نیست.

 

سومین شخصیت داستان پیرمردی ولگرد است که کارش آدم کشتن به خاطر پول است. 4-5 تا سگِ ولگرد دارد که از آشغالها تغذیه می کنند و همگی تنها مونسش هستند. اما درست زمانیکه می خواهد آخرین قتل را انجام دهد با تصادف وحشتناک اتومبیلهای اوکتاویو ( شخصیت اول ) و والریا ( شخصیت دوم ) روبرو می شود. تنها کسی را که می تواند نجات دهد سگِ اوکتاویو است که به شدت مجروح شده. اما سگ اوکتایو که خود یک سگ کُشِ قهار است به محض بهبودی، بقیه سگهای پیرمرد را می کشد. انگار تنها چیزی که می توانست پیرمرد را از زندگی کثیفش نجات دهد، برخورد با موجودی مثل خودش بود. سگهای پیرمرد تمام تعلقاتش به زندگیِ فعلی هستند. وقتی می میرند، مرد تصمیم می گیرد زندگی فعلی را کنار بگذارد و دوباره سراغ دخترش برود که سالها پیش وقتی دو ساله بوده او را رها کرده تا دنیای بهتری برایش بسازد.

 

تقارن و تطابق شرایط سگهای داستان و صاحبانشان، دوست داشتنی است. روایتی پنهان از شخصیتهای روحی آدمهایی که نقطه اتصالشان فقط یک تصادف است و عشقهایی نامشروع. فیلم شخصیتها را خوب روایت می کند و آنقدر به جزئیات روحیشان می پردازد که علی رغم غیر عادی بودن، خوب درکشان می کنیم.

 

فیلم را خیلی دوست داشتم چون نشانه هوشمندی و ذکاوت کارگردان و فیلمنامه نویسش است. فیلم تقریباً بیشتر جایزه های جشنواره های گوناگون را درو کرده است و نامزد اسکار فیلم خارجی هم بوده است. فقط کافی است نگاهی به جایزه هایش بیاندازید تا یک لحظه هم برای دیدنش تردید نکنید.

 

.: آرش :.

/ نوشته شده توسط سارا و آرش در جمعه هفدهم آذر 1385 و ساعت 8:55 |