هميشه چيزي در درون من هست که خاموش نمي شود. خاطراه اي گنگ انگار! تصويري عتيق، دل انگيز و نوراني. چيزي که مي جوشد و سعي مي کند بيافريند. در درون روحم مي خزد و روزني مي جويد. همين است که اگر فترتي در نگاشتن ايجاد شود و مدتي خاموش شوم، باز مجدداً در روزي مثل امروز بر مي گردم و دوباره مي نويسم. نمي دانم از شعر واره هايم چيزي خوانده ايد يا نه . اگر نخوانده ايد در سرزمين برهوت شعرم معناي "آفتابم". تخلصي که با آن به درياي واژه هايم روح مي بخشم. آفتاب اگرچه غروب مي کند اما باز سر بر مي آورد. فصلها در گذرند، ما نيزهم ، تغيّر جزئي از ذات ما است.
اما حضور معنوي دوستانم هميشه در بازگشتم خيلي موثر است. خيلي دلم براي دانيال عزيز تنگ شده است. همينطور براي نرگس اولي و نرگس دومي ( مکتوب ) و ساير کساني که به اينجا سر مي زنند. انسانها چه موجودات حقيري هستند اگر پلي ميان آنها نباشد.
اميدوارم که بنويسم. سر زنده تر، شاداب تر، از تمام تجربه هاي زندگيم.
شاد باشيد
.: آرش :.
/
نوشته شده توسط سارا و آرش در شنبه هفتم بهمن 1385 و ساعت 16:6 |