تبليغاتX
2 نوشت
Vozvrashcheniye

هیچ وقت فکر کرده اید چقدر سخت است به یک تصویر، یک منظره یا هر نوع دورنمایی خیره شوید و به جای آنکه کل تصویر را از نظر بگذرانید، ساعتها به قسمتی از تصویر ذل بزنید و در آن چیزهای تازه و تازه تر کشف کنید؟ این دقیقاً کاری است که « آندری وزایاگینتسو » در فیلم « بازگشت » انجام می دهد.

داستان فیلم مثل پرتره ای از آدمهای گوناگون است که حداقل 4 شخصیت اصلی دارد (پدر – مادر – پسرها ). با اینکه کارگردان مجبور است روایت را با حضور پر رنگ پدر جلو ببرد، اما آگاهانه شخصیت پدر و چرایی حضور و حتی عدم حضورش را در هاله ای از ابهام فرو می برد.

فیلم، روایت 2 برادر است که سالها است پدرشان را ندیده اند. تنها سرنخ آنها از پدرشان، یک عکس قدیمی است که میان صفحات کتابی در یک انباری غبار گرفته پنهان کرده اند. چیزی از فیلم نگذشته که سر و کله پدر پیدا میشود و ما اینرا – مثل پسرها – با جمله مادر – ساکت باشید پدرتون خوابه – متوجه می شویم. ورودی غیر منتظره که هیچ توجیهی برای آن نیست و اصلاً مشخص نیست که در این مدت پدر کجا بوده است. با این همه عدم پاسخ کارگردان به این سوالات و تداوم این استراتژیِ اطلاعات ندادن تا آخر داستان، زیباترین ترفندی است که او به کار برده است تا به ما کمک کند، تمام وقایع را از دیدگاه پسرها نگاه کنیم. ما با احساسات و ترسها آنها همراه می شویم. پدر هنوز از راه نرسیده آنها را برای ماهیگیری با خود به تعطیلات می برد. در طول سفر آنها حوادث مختلف را پشت سر می گذارند. پدر آنها را در موقعیتهای عجیب و غریب قرار می دهد و رازهای پدر هم هرگز فاش نمی شود. ما هم مثل بچه ها نمی دانیم داستان از چه قرار است؟ همین است که مثل آنها گیچ می شویم، می ترسیم، و حتی از طبیعتی که نفس را در سینه حبس می کند، لذت می بریم.

در سراسر زمان فیلم، آرامش و سکوتی دلپذیر بر فضا حاکم است. فضای پر تنش دنیای بچه ها، به دنیای اطراف آنها تسری پیدا نمی کند. غلیان روحی آنها در رابطه شان با یکدیگر و با پدرشان خلاصه می شود. رابطه ای پیچیده و چند لایه، با آن دست شخصیت پردازیهای که می توان ساعتها درباره اش صحبت کرد.

فیلم را یکبار دیده ام و فکر می کنم خیلی جای بحث دارد و حداقل باید یکبار دیگر آنرا ببینم. جان می دهد برای آنکه با چند نفر آدم پایه، بنشینی و فیلم را ببینی و بعد همه کله همدیگر را بخوریم.

کنجکاو شدم فیلم بعدی کارگردان را هم ببینم. به هر حال اگر دسترسی دارید The return یا همان نام اصلیش Vozvrashcheniye را بگیرید و ببینید.

 

/ نوشته شده توسط سارا و آرش در دوشنبه سوم دی 1386 و ساعت 16:31 |
شب یلدا

شب یلدا هرگز برای من یک شب عادی نبوده، از جنس آن شبهای یکنواخت سرد که امروز در زندگیهای ما زیاد پیدا میشود. حتی آن سالهایی که در سوز و گداز دوری پدر به خاطر جنگ تلخ، شب یلدایمان زمستانی تر بود، مفهوم سرخ و گرم یلدا در درون من زبانه می کشید. مفهومی که انگار هر سال در یک ساعت و یک دقیقه خاص در قلبمان روشن می شود تا چیزهایی را یادمان بیاورد و بعد اگر مواظب نباشی، مثل وزش نسیمی سرد بر شمعی تازه افروخته خاموش می شود. شب یلدا حافظ می خوانیم تا یادمان بماند هنوز زیبایی، متعالی ترین حقیقتی است که بشر کشف کرده است. آن هم نه زیبایی ساده و روزمره، که زیبایی – به قول دکتر نصر- قدسی و روحانی.

قول داده ایم هر سال شب یلدا، سفره یلدا بگستریم. انار و هنداونه و آجیل و شیرینی و اگر بضاعتمان اجازه دهد درخت یلدا را تزئین کنیم ( راستی چرا ما درخت یلدا را فراموش کرده ایم اما مسیحیان درخت یلدای مارا تزئین میکنند؟). قول داده ایم خورشت فسنجان شب یلدا را مهیا کنیم و اگر نشد لااقل به هویج پلو یا کوفته تبریزی قناعت کنیم. قول داده ایم به رسم مالوف حافظ بخوانیم و شاید به دامن مخملین شعر شاملو هم دستی بیازیم. قول داده ایم صمیمیت ها را فزون و کینه ها را از دل بیرون کنیم.

یلدا شب زایش است و به راستی که امسال، با آن برف شب یلدا که دلهایمان را از طعم خوش برکت لبریز کرد، تولدی تازه بود برای من که 6 ماه را به سختی گذراندم و یک مطلب هم به این وبلاگ غبار گرفته اضافه نکردم. حالا که فکر می کنم می بینم چه دوران سردی را پشت سر گذارده ام. اما یلدا معنایش را برای من به ارمغان آورد. امیدوارم دیگر به آن روزهای سرد باز نگردم. امید وارم نگذارم چراغ این وبلاگ خاموش شود. آموخته ام که دوران خوب زندگی وقتی است که شما لااقل هفته ای یک مطلب نو در این وبلاگ ببینید و این یعنی من زنده ام و نفس می کشم.

 

شاد باشید

یلدا مبارک

 

 

/ نوشته شده توسط سارا و آرش در شنبه یکم دی 1386 و ساعت 14:23 |