![]() |
|||
|
درباره وبلاگ این وبلاگی است دو نفره حاوی نظریات ما درباره فرهنگ ، اجتماع و سیاست. روز هفتم آبان روز تولد این وبلاگ است. منوي اصلي
آرشيو مطالب
هفته اوّل بهمن 1386
هفته سوم دی 1386 هفته دوم دی 1386 هفته اوّل دی 1386 هفته چهارم خرداد 1386 هفته دوم خرداد 1386 هفته دوم فروردین 1386 هفته چهارم اسفند 1385 هفته دوم اسفند 1385 هفته اوّل اسفند 1385 هفته چهارم بهمن 1385 هفته سوم بهمن 1385 هفته دوم بهمن 1385 هفته اوّل بهمن 1385 هفته اوّل دی 1385 هفته چهارم آذر 1385 هفته سوم آذر 1385 هفته چهارم آبان 1385 هفته دوم آبان 1385 هفته اوّل آبان 1385 هفته سوم مهر 1385 هفته اوّل مهر 1385 هفته چهارم شهریور 1385 هفته سوم شهریور 1385 هفته دوم شهریور 1385 هفته اوّل شهریور 1385 هفته چهارم مرداد 1385 هفته سوم مرداد 1385 هفته دوم مرداد 1385 هفته چهارم تیر 1385 هفته دوم تیر 1385 هفته اوّل تیر 1385 هفته سوم خرداد 1385 هفته سوم اردیبهشت 1385 هفته اوّل اردیبهشت 1385 هفته چهارم فروردین 1385 هفته سوم فروردین 1385 هفته چهارم اسفند 1384 هفته سوم اسفند 1384 هفته اوّل اسفند 1384 هفته چهارم بهمن 1384 هفته سوم بهمن 1384 هفته چهارم دی 1384 هفته دوم دی 1384 هفته اوّل دی 1384 هفته چهارم آذر 1384 هفته سوم آذر 1384 هفته دوم آذر 1384 هفته اوّل آذر 1384 هفته چهارم آبان 1384 هفته سوم آبان 1384 هفته دوم آبان 1384 هفته اوّل آبان 1384 نویسندگان
آرشیو موضوعی
پیوندهای روزانه
پيوندها
آمار وبلاگ
Powered By
BLOGFA.COM |
شعر روزهای دور
حرفی به من بزن من در پناه پنجره ام با "آفتاب" رابطه دارم فروغ من آفتابم تبلور حجيم برهنگی و وجود طلايی رنگم در رگهای زندگی جريان دارد من نه شاعر که خود ، معنای شعرم من هرگز نسرودم که خود سروده شدم من نه خود را در زندگی که زندگی را در خويش معنا کردم من معنای خوب بودنم و تجسد تداوم و شايد تنها موجودی که خالق واژه نبود که سراسر وجودش عين واژه بود من نه آن معمار زندگيم که بنای عشق می سازد نه آن پهلوان تيشه بردوشم که تيغه بر ديوار فرود آورم من عين هستيم و ميان واژه و من فاصله ای ناچيز است به اندازه پهنای قلبم من آفتابم و درد من فاصله است و دردم حزن بی پايان قلبی است که در سوگ صداقت شعر می گريد من عزادار عريانی واژه ام و نگاه پريشان و مشتاقم در جستجوی صداقت نگاهی است که راز نگاهم را بخواند آی عشق ! آی عشق ! چه بی رحمانه بر نسوج وجودم نشستی و وجود خويش را انکار کردی و اما من در چکاچک لحظه های خلوت بی اميد با هر نفس تورا فرياد کردم من آفتابم و شب با من غريبه است نور از سرانگشتان واژه هايم جاری است من خود فروش نيستم ايرانيم و هرگز خاموش نخواهم شد تا لحظه موعود کز درون قلبم طلوع کنم عريان و مست آنچنان نورانی آنگونه طلايی رنگ آنچنان سوزان کز نسوج تمام حجابها عبور کنم و با وجود برهنه ذهنم در رگهای هستی جاری شوم و نفحه نفسهايم دختران بالغ رسيده را در هيجانی گرم غرق خواهد کرد و شعرهايم تجسم عشقبازيهای شبانه است و بوسه های بی قرار دو دلداده که سايه وار در هم غرق می شوند من آفتابم فرزند بامداد از عشيره ای که جز واژه نزادند و يگانه مرامشان عشق ورزيدن بود و يکتا قانونشان نه کتاب سوزانی که حجاب سوزانی بود قلب خسته ام تمنای مداوم حضور است من نه گناهکار نه عصيانگر که نفس گناه و عصيانم و شرم برای من تنها معنای نگاه دختران عشيره است که سينه هاشان در حسرت نگاه مشتاقی می سوزد من آفتابم تا بی انتها گسترده و کسی را يارای آن نيست که وجود بی انتهای مرا انکار کند و اشک چشمانم تبلور زلال عشق است که جريان زندگی در رگهايم را بر بستر صورتم معنا می کند آری من آفتابم و سوگند می خورم که زين پس هرگز در پس ابر پنهان نمانم ا.آفتاب /
نوشته شده توسط سارا و آرش در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 و ساعت 16:9 |
|
||