تبليغاتX
2 نوشت
.: کارزار :.
 

داني اين روزها زياد از کار مي گويد و از کار مي نالد. ناله اش دردهاي زير خاکستر دل مرا لحظه اي زنده کرد. درد روزي 12 ساعت زندگي در کنار انسانهايي که اغلبشان مشمول شعر من هستند:

 

 

به تاريکي نشستگانند

به قوزي در کمر

و چاله اي سياه در پاي چشم

و خمي لرزان در انگشتان

و دردي تلخ در دل

مرگي فجيع را گويي به انتظار نشسته اند

 

دالاني تاريک و سوسوي چشماني ملال زده

جيغ منزجرکننده زنگ تلفنها

دلنگ دلنگ دلنگ

انگار، صداي ناقوسِ مرگِ شبانه

در دشتِ بي مهتابِ بي انتها

 

به انتظار نشستگانند اينان

غم در دل و خون در چشم

و چنگالهايي آخته در آرزوي دريدن يکديگر

انگار، روايتِ حديثِ عتيقِ عاشق کشي

 

به خاکستر نشستگانند اينان

دلمرده و دلخسته ميانشان من

با کورسوي طلوع دوري در افق چشمانم

شايد آفتاب ديگري متولد شود.

 

ا.آفتاب

3/7/1385

 

تقديم به او که دوست نازنيني برايم بوده و هست و خواهد بود: داني عزيز!

 

.: آرش :.

 

/ نوشته شده توسط سارا و آرش در دوشنبه سوم مهر 1385 و ساعت 13:12 |
معرفي کتاب

  ديگه تصميم گرفتم صبحها و عصرها توي سرويس نخوابم و کتاب بخونم يا موزيک گوش کنم. مگر در مواقعي که ديگه اينقدر خسته باشم که خود به خود غش کنم .

آخرين کتابي که جديدا تموم کردم ،  کتابي از انتشارات  " قصه " با عنوان  " عطر سنبل  ، عطر کاج "  بود .

 

 

اين کتاب هم يکي از دستاوردهاي ما در نمايشگاه بين المللي کتاب بود  که چند ماهي بود در کتابخانه مان منتظر بود تا بخونمش .  

عطر سنبل  ، عطر کاج ،  اثر فيروزه جزايري دوما  ، خوزستاني و اهل اهواز . که در اين کتاب شرح حال زندگي خود را به طرز بسيار زيبا همراه با طنز شيريني بيان کرده است و چه زيبا فرهنگ  ايراني و آمريکايي را به تصوير کشيده و آنها را با هم مقايسه نموده  ، طوري که نه به ايراني توهين شده نه به آمريکايي.

فيروزه جزايری دوما بيش از سی سال از عمر خود را در آمريکا گذرانده و هم اکنون نيز به همراه همسر فرانسوی‌اش ساکن همانجاست؛ او در هفت سالگی به همراه خانواده  ، ايران را برای نخستين بار ترک می‌کند، کتاب او به زبان انگليسی نوشته شده و بر اساس نوشته‌ی پشت جلد آن يکی از کتاب‌های پر فروش آمريکا در دو سال گذشته بوده است. سپس توسط محمد سليماني‌ به فارسي ترجمه شد و در ايران منتشر شد .

آنچه که اين کتاب را از ساير رمانها متمايز ساخته  ، نثر  ساده و روان و گيرايي است که جزييات زندگي نويسنده را در کمال صداقت و سادگي بيان نموده است و خواننده را مشتاق مي کند که داستان را پيگيري کند .

( ديگه چه جوري بود که من از خواب تو سرويس صرفنظر کردم تا کتاب را تموم کنم و خيالم راحت شه  و الان کاملا خيالم راحته !!! )

و ديگر اينکه ...

"عطر سنبل، عطر كاج" كتاب پر فروشي است. كافي است سري به سايت  amazon بزنيد و اطلاعات نسخه اصلي (Funny in Farsi) را بجوئيد تا ببينيد كه هم تعداد نظرها و ستاره‌هايي كه به كتاب داده شده و هم رده‌بندي فروش كتاب در سايت آمازون به نسبت كتابهاي معمول بسيار بالاست.

 

 

 

 .: سارا .:

 

/ نوشته شده توسط سارا و آرش در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385 و ساعت 15:16 |
.: لذت گنگ لحظه :.

 

 

شير را در ليوان مي ريزم. حجم سپيد به مرور شکل مي گيرد. مثل تجربه قبل از مرگ... لذت مي برم.

حوله آبي رنگ روي پوست خيس بدنم مي لغزد. بدنم آرام مي گيرد. انگار موجي روي پوست شني ساحل بخزد. انگار چيز تلخي را با خود مي برد. آن وقت است که لذت مي برم.

شاخه گندم را در دست مي گيرم. نازک آراي تن ساقه اش مي شکند. گلهاي اطلسي کمر راست کرده اند. طعم حسرت گندم و نفحه هوش بَر اطلسي. لذت مي برم.

سرم را در آب حوض فرو مي کنم. مورچه در آب مي افتد. بازي مرگ و دست و پا زدن. غم تمام شدن در جانم مي دود. قطره هاي آب از زير چانه ام روي زمين مي چکد. باد بالش را روي گونه هاي خيسم پهن مي کند. چه لذتي دارد خنکاي غروب و تن خيس من.

تپه معناي پرواز مي خواهد. دشت سرود شکفتن است. وقتي مورچه با قاصدک هم ترانه مي شود من لذت مي برم.

عطر، تجسم خاطره است. وقتي خاطرش جان مي گيرد، دلم ترانه "قفس شکستن" سر مي دهد و سينه ام گُر مي گيرد. صداي طبل در گوشهايم مي پيچد و من از تپش هاي مکرر زندگي لذت مي برم.

پلکهايش که به خواب مي رود، دختر شعر من بيدار مي شود. عشق قرمز رنگ در رگهاي نقره اي جاري مي شود. تمام تصاوير سياه و سپيد، پر از لکه هاي قرمز مي شوند. من قلم را کنار استکان چايي زمين مي گذارم و تصوير قلم و استکان و عينک قاب مي شود. نگاه کنيد و لذت ببريد.

 

/ نوشته شده توسط سارا و آرش در چهارشنبه هفتم تیر 1385 و ساعت 15:1 |
ترانه امید نو ( به سارا که تداوم تمناهای عاشقانه است)

حضورت تجسم تمام معناهای خوب زندگی است

و آغوشت

            تداوم آینه وار آرامش است

                                    تا بی نهایت

 

و چشمانت

            تصویر مکرر کتیبه ای است

            که به آهیخته شمشیر نگاهت

            بر تمام نسوج قلبم نگاشتم

 

من از ترانه نگاهت

                        حماسه ای ساختم

                        تجسم خونین احساس و آب و آینه

                        و تمام دلمرده واژه های خسته را

                        زیر تلی از رویا و طنین خاطره

                                                            مدفون کردم

                                                            تا انسان معنا شود

 

من آفتابی تازه آفریدم

بی افق دلتنگ خونین

بر افق ناامید نشسته

                        تا تجسم مداوم روشنایی باشم

 

از میان تمام رگهایت طلوع خواهم کرد

از مردمک چشمانت

بالهای گشوده هزاران کبوتر سپید

در آسمان مشحون از آبی حقیقت

                                      خواهد رویید

و تمام بافتهای طلایی رنگ وجودمان

                                      ترانه امید نو را

                                      در گوشهای هستی مکرر خواهد کرد.

 

 

                                    - چنین است حکایت عشقهای به بار نشسته –

 

ا.آفتاب

26/9/1384

 

<آرش> 

/ نوشته شده توسط سارا و آرش در شنبه بیست و ششم آذر 1384 و ساعت 18:34 |