تبليغاتX
2 نوشت
بازگشت

سلام .

دوباره اومدیم . اول باید عذرخواهی کنم از این همه تاخیر .

راستش این مدت سر هردومون حسابی شلوغ بود و اصلا فرصت نمی کردیم به مطالب وبلاگ فکر کنیم . بعضی مواقع اصلا یادمون می رفت وبلاگ داریم .توی این مدت خیلی حرف واسه گفتن داشتم که می خواستم با هاتون در میون بگذارم ولی اصلا فرصت تایپ کردنش را پیدا نکردم  فقط توی ذهنم مرورشون می کردم .

اما الان دیگه احساس نیاز می کنم به جایی که حرفهام را در آن ثبت کنم و با کسی در میان بگذارم . برای همین یاد وبلاگمون افتادم . کجا از این جا بهتر ؟

این روزها با اینکه خیلی سرم شلوغه و حسابی کار برای انجام دادن دارم و اصلا نمی فهمم روزها چه جوری شب می شوند و شبها چه جوری صبح ، و همیشه وقت کم می یارم ، ولی بازم یه جوری حوصله ام سر میره . نمی دونم چرا ؟ شاید از یکنواختی و تکرر ایام خسته شدم .

به هر حال دلم واسه خوانندگان وبلاگمون تنگ شده بود . باز اومدم سعی می کنم بیشتر بنویسم .

 

.:  سارا  :.

 

/ نوشته شده توسط سارا و آرش در چهارشنبه نهم خرداد 1386 و ساعت 12:41 |
روزانه

1. تقديم به کيانوش عزيزم :

 

وه که جدا نمي شود نقش تو از خيال من

 تا چه شود عاقبت در طلب تو حال من

 

ناله زير و زار من زار تو هست هر زمان

 بس که به هجر مي دهد عشق تو گوشمال من

 

نور ستارگان ستد روي چون آفتاب تو

دست نماي خلق شد قامت چون هلال من

 

پرتوي نور روي تو هر نفسي به هر کسي

 مي رسد و نمي رسد نوبت اتصال من

 

خاطر تو بخون من رغبت اگر چنين کند
هم بمراد دل رسد خاطر بدسگال من

 

دیده زبان حال من بر تو گشاد رحم کن
چون که اثر نمی کند در تو زبان قال من


برگذري و ننگري , بازنگر که بگذرد
فقر من و غناي تو , جور تو واحتمال من

 

چرخ شنيد ناله ام گفت منال سعديا

کام تو تيره مي کند آينه جمال من

 

 

2.  امروز خيلي خسته ام. کلي با آدماي مختلف سر و کله زدم. سخته وقتي کسي حرفتو نمي فهمه، بهش بفهموني. سخته وقتي کسي از جنس تو نيست، وانمود کني که هست.

 

3. کارم خيلي زياد شده. يک تيم تو شرکت تشکيل دادم که کارهاي نرم افزاري تازه تر که تا حالا تو شرکت انجام نشده، انجام بدن. فعلاً سه نفر هستيم که البته قراره زيادتر بشيم. واقعاً وقتم رو مي گيره و بدتر از اون ذهنم رو. ولي خيلي دوستش دارم. فعلاً يک پروژه داريم که داريم تو اين گروه انجام مي ديم. خيلي به آينده اين گروه خوشبينم. علي رغم همه کاستيهايي که در شرکت هست.

 

4. ديشب فيلم دنياي جديد ( New World ) اثر تازه شاعر تصاوير، ترنس ماليک ، رو ديدم. فوق العاده بود. مطلب جداگانه اي درباره آن خواهم نوشت.

 

۵. ۲۹ بهمن سالروز جشن اسفندگان بود. ( سپندار مذ یا سپندارمذگان ). می خواستم مطلبی در این باره بنویسم ولی دیدم مطلب سال گذشته مان کامل است. اما به همان مطلب رجوع کنید.

 

.: آرش :.

/ نوشته شده توسط سارا و آرش در چهارشنبه دوم اسفند 1385 و ساعت 13:9 |
:: بازگشت ::

هميشه چيزي در درون من هست که خاموش نمي شود. خاطراه اي گنگ انگار! تصويري عتيق، دل انگيز و نوراني. چيزي که مي جوشد و سعي مي کند بيافريند. در درون روحم مي خزد و روزني مي جويد. همين است که اگر فترتي در نگاشتن ايجاد شود و مدتي خاموش شوم، باز مجدداً در روزي مثل امروز بر مي گردم و دوباره مي نويسم. نمي دانم از شعر واره هايم چيزي خوانده ايد يا نه . اگر نخوانده ايد در سرزمين برهوت شعرم معناي "آفتابم". تخلصي که با آن به درياي واژه هايم روح مي بخشم. آفتاب اگرچه غروب مي کند اما باز سر بر مي آورد. فصلها در گذرند، ما نيزهم ، تغيّر جزئي از ذات ما است.

 

اما حضور معنوي دوستانم هميشه در بازگشتم خيلي موثر است. خيلي دلم براي دانيال عزيز تنگ شده است. همينطور براي نرگس اولي و نرگس دومي ( مکتوب ) و ساير کساني که به اينجا سر مي زنند. انسانها چه موجودات حقيري هستند اگر پلي ميان آنها نباشد.

 

اميدوارم که بنويسم. سر زنده تر، شاداب تر، از تمام تجربه هاي زندگيم.

شاد باشيد

 

.: آرش :.

/ نوشته شده توسط سارا و آرش در شنبه هفتم بهمن 1385 و ساعت 16:6 |
شب یلدای ما

امسال اولین شب یلدا در خانه خودمان بود . اولین باری که تمام تدارکات شب یلدا را خودم انجام دادم . سفره یلدا و شام یلدا . شب خوبی بود در کنار عزیزترین کسانم . در کنار پدر و مادرانمان و خواهر و برادرم .

یلدا را دوست دارم چون بهترین بهانه برای دور هم جمع شدن خانواده هاست . یک شب نشینی طولانی همراه با کسانی که دوستشان داری و از بودن با آنها لذت می بری. یلدا بهترین موقعیت برای صحبتها و گفتگوهای  دوستانه  و  از خاطرات و آرزوها حرف زدن است . در آن شب من ارزش با هم بودن را حس کردم  و  از صمیم قلب از خدا خواستم همیشه این محفل گرم و صمیمی خانواده مان را پایدار نگه دارد  و تمام مدت یک حسی در وجودم فریاد می زد  : " خدایا متشکرم " .

از همه مهمتر ، چیزی که محفل ما را با شکوه تر کرد ، گرفتن فال حافظ بود . حافظ به  تک تک ما یکی از غزلهای نابش را تقدیم کرد و شد فال امسال ما  تا یلدای بعدی .  فالی که برای من آمد ، این بود . نظرتون چیه ؟؟

المنته  لله  که  در  میکده  باز   است             وین  سوخته  را  بر  در  او  روی  نیاز    است

خمها همه درجوش و خروشند زمستی            و آن می که درآنجاست حقیقت نه مجازاست

از وی همه مستی و غرور است و تکبر            ور نا  همه  بیچارگی  و  عجز  و  نیاز     است

شرح  شکن  زلف  خم  اندر  خم جانان            کوته   نتوان  کرد  که  این  قصه  دراز    است

بار  دل  مجنون  و   خم  طره      لیلی            رخساره   محمود   و   کف   پای  ایاز   است ...

اگر تعبیر خاصی از این ابیات به نظرتون می رسه ، برام بفرستید . ( ممنون )

اینم عکس سفره یلدای ما !

 

 

.: سارا :.

/ نوشته شده توسط سارا و آرش در یکشنبه سوم دی 1385 و ساعت 20:52 |
== روزانه ==

اگر اين مطلب اشتباه تايپي داره ببخشيد، ديگه فرصت ندارم دوباره بخونمش !

 

1- احمد طالبي نژاد در يکي از شماره هاي اخير مجله هفت ( فکر مي کنم 2 يا سه شماره قبل ) مطلبي نوشته بود در مورد موسيقي هايي که زمان جام جهاني به طرفداري از تيم ملي ساخته شده بود. يکي از اين موارد مثلاً موسيقي بود که آرش با همکاري DJ Alligator  براي تيم ملي ساخته است. در اين نوشته کلاً بيشتر از صحبت از هجو بودن شعرها و ترانه هايي است که در اين آهنگ ها استفاده شده است. کاملاً با آقاي طالبي نژاد موافقم که اين ترانه ها ارزش ادبي ندارد و هزار و يک عيب و ايراد به آن وارد است. اما چيزي که متاسفانه بيشتر منتقدين در کشور ما درک نمي کنند فلسفه و کاربرد اصلي هر چيز است. هم در سينما و هم در موسيقي، قرار نيست همه چيز ارزش ادبي و هنري داشته باشد. اتفاقاً بر عکس بعضي فيلمها يا آهنگها اگر ارزش هنري بالايي داشته باشند، از هدف اصليشان خارج شده اند. کسي که به ديسکو مي رود تا با يک آهنگ برقصد ، کوچکترين اهميتي براي ترانه اي که خوانده مي شود، قائل نيست. هدف فقط اين است که دو سه ساعتي با شادي و انرژي سپري شود.

 

نتيجه گيري اخلاقي : حضرات منتقدين قبل از نوشتن نقد، ابتدا ببينند چه چيزي را نقد مي کنند؟ براي کسي که مي خواد بره تو ديسکو با آهنگ آرش برقصه و بالا و پايين بپره که فرقي نداره آرش چي مي خونه. اگه از من بپرسيد مي گم هر چي چرندتر بهتر .

 

2- اخيراً با دردسر فراوان دو تا فيلم ديدم که يکيش خيلي بود و اون يکي بدنبود. اولي فيلم سقوط بود که آخرين روزهاي زندگي هيتلر قبل از خودکشي و سقوط برلين مي پردازد. دوست داشتم فيلم را دوباره ببينم و درباره اش بنويسم. اما ظاهراً فرصتي نيست و کلي فيلم نديده هم مانده. چيزي که برايم در اين فيلم جالب است مناسبات و طرز تفکر هيتلر و ارتباطاتش با اطرافيان بود. فيلم از زبان آخرين منشي هيتلر روايت مي شود. تنها کسي از اطرافيان او که جان سالم به در برد. سايرين همه يا خودکشي کردند يا کشته شدند. دومين فيلم هم Memoirs of a Geisha بود که فيلم بدي نبود اما نقدهايي که درباره اش خواندم ادعا کرده بودند فرهنگ مردم ژاپن و معناي واقعي Geisha‌ را درست منتقل نکرده است. به هر حال فيلم از نظر روايت داستاني خوب بود و 2 ساعت وقتم را تلف نکردم.

 

3- گرفتاريهام خيلي زياد شده. خيلي دلم مي خواد بنويسم و شايد حدود 10 تا موضوع تو ذهنم هست که خيلي دلم مي خواد درباره اشون مطلبي تواين وبلاگ باشه. اما متاسفانه ( يا شايد خوشبختانه ) فرصتم خيلي کم شده و دارم کار مي کنم و ياد مي گيرم و همزمان روي يک کتاب هم کار مي کنم که اگه بشه ميخوام چاپش کنم. خلاصه اينکه مي بينيد اينجا زود به زود بهنگام نميشه ناشي از 1001 دليله که يکيش اين بود.

 

4- از رامين جهانبگلو هر چي مي تونيد کتاب بخونيد. خيلي آدم محشريه!

 

.: آرش :.

/ نوشته شده توسط سارا و آرش در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385 و ساعت 10:36 |
یک سال

وای چقدر زمان زود می گذره ! دقیقا یکسال از زمانی که من و آرش تصمیم گرفتیم ، که یک وبلاگ مشترک داشته باشبم می گذره .

امروز تولد یک سالگی وبلاگ ماست و ما یک سال از نظرها و باورهایمان برایتان گفتیم . از فیلمهایی که دیدیم و کتابهایی که خواندیم .از غمها و شادیهایی که در دل داشتیم و ...

نمی دونم وبلاگ نویسی ما تا کی ادامه خواهد داشت .ولی امیدوارم تا هر زمانی که هست وبلاگ پرباری باشه  و به وبلاگهای متروکه ای که مدتهاست آپدیت نشده اند، تبدیل نشه  که هر بار واردشون می شی ، احساس می کنی تموم سر و صورتش پر از خاکه و همه گوشه کناراش تار عنکبوت بسته .

حداقل این وبلاگ نویسی باعث شد که دوستان زیادی پیدا کنیم و از این طریق با هم ارتباط داشته باشیم .

از همه شون به خاطر اینکه به ما سر می زنند و با نظراتشون خوشحالمون می کنند ، ممنونیم .

 

2 نوشت جان ! تولدت مبارک ....

 

:. سارا .:  

/ نوشته شده توسط سارا و آرش در دوشنبه هشتم آبان 1385 و ساعت 12:26 |
خفقان

شده بعضي مواقع حرف زياد داشته باشي ولي نتوني حتي يه کلمه حرف بزني ؟

شده وقتي توي يه جلسه محاکمه نشستي و بايد طوري حرف بزني که فکرها و نظر هاي همه افراد را دقيقا 360 درجه  برگردوني ،  يه چيزي عين بغض گلوت را فشار بده و نذاره تو حرفتو بزني و تمام مدت جلسه با اين نيروي لعنتي بايد دست و پنجه نرم کني تا مبادا خفه ات کنه ؟

اون وقته که آرزو مي کني  کاش آدما مي تونستن با چشماشون با هم  حرف بزنن و حرف همديگه را درست بفهمند . کاش مي فهميدن تو دلم و ذهنم چي مي گذره ! کاش مي تونستن همه حقايق رو تو چشام  بخونن !

کاش همه آدما قلبش پاک و مهربون بود . کاش انصاف و عدالت اونقدر بين آدما حاکم بود تا نخواي ساعتها با آدماي مختلف جر و بحث کني که اصلا عدالت چيه ؟ باور کنيد خيليها نمي دونند . واقعا نمي دونند !!

هميشه فکر مي کردم  ، همه آدما ذاتشون خوبه  و اصلا آدم بد نداريم . اين شرايط اجتماعي و محيط اطرافه که آدما را بد مي کنه  . هميشه همه آدما را دوست داشتم  و فکر مي کردم هر آدمي قابل احترام و دوست    داشتنيه . نمي تونستم نسبت به آدما و مشکلاتشون بي تفاوت باشم . به  خاطرشون خوشحال مي شدم و  مي خنديدم و با مشکلات و بدبختيهاشون غمگين مي شدم و گريه مي کردم . خالصانه آدما را دوست داشتم و بهشون خوشبين بودم . مي دانستم که همشون با محبت اند ولي هر کدوم يه جوري محبتشون را نشون ميدهند يا اصلا نشون نمي دهند . به خاطر همين دوست داشتم بهشون محبت کنم تا محبت ببينم .

 فکر مي کردم  هر آدمي رو با منطق و دليل مي شه به راه آورد و  قانع کرد . ولي حيف ...

حيف که دير فهميدم . دير فهميدم که آدما همه با هم فرق دارند  ، حتي ذاتشون ... بعضي آدما اصلا مفهوم محبت و احترام را نمي توانند درک کنند . اصلا تو ذاتشون جز پليدي و نيرنگ چيزي نيست  و متاسفانه من با اين جور آدما برخورد کردم  و اين موضوع خيلي اذيتم کرد .

 

دليلش رو هم مي دونم . چون زود به همه اعتماد کردم  و بعد رفتارهايي ديدم يا حرفهايي شنيدم ، که اصلا از آنها انتظار نداشتم و همين بدجوري من را غافلگير کرد . مثل اين بود که احساس کني همه دنيا بهت پشت کردند و تو تنهاي تنهايي . فقط خودتي و خودت .

  چون هنوز با اون  صداقت و ديد ساده کودکي به همه چيز نگاه مي کردم  .  بچه که بودم هميشه از دروغ گفتن منع مي شدم . چون مامانم از دروغ  بدش مي آمد و فکر مي کردم هر کي دروغ بگه ، بدترين آدم دنياست . به همين دليل معتقدم صداقت ، صداقت مي ياره . با هر کي رو راست باشي ،  او هم همينطور باهات رفتار مي کنه . ولي بازم اشتباه کردم . اصلا اينطور نيست .

اشتباه ! اشتباه ! اشتباه !

ولي فکر مي کنم  به هر حال اين اتفاق مي افتاد و من يک روزي اين ضربه رو مي خوردم . حالا تو محيط کار نه ، يه جاي ديگه !  شايد تجربه خوبي بود . هر چند خيلي ضرر کردم ولي لازم بود . لازمه آدم بفهمه دور و برش چه خبره . به هر حال طبيعيه . وقتي هر روز 8 ساعت از شبانه روز را در محيط کار باشي ،  بايد آدماي جور واجور با فرهنگ ها و عقايد مختلف را تحمل کني .

 

:.  سارا  .:

 

/ نوشته شده توسط سارا و آرش در سه شنبه چهارم مهر 1385 و ساعت 13:25 |
آخر هيجان
يکي از جذابترين تورهايي که در مسافرتمان به آنتاليا تجربه کرديم ، Rafting ( قايقراني در رودخانه خروشان ) بود . مسيري طولاني تا کوهستان با ماشين طي مي شود و بعد فاصله اي حدود 30 کيلومتر را در رودخانه اي خروشان که از دل کوه بيرون مي آيد و دمايش نزديک صفر درجه است را با قايقهاي بادي 8 نفره طي مي کنيم و تمام اين مدت را بايد به شدت پارو بزنيم . هر لحظه امکان دارد قايقت در رودخانه وارونه شود يا خودت در آب سقوط کني و همانجا يخ بزني . حرکتهاي شديد قايق بر روي امواج خروشان رودخانه و پارو زدنهاي سريع و ترس از سقوط در آب هر لحظه به هيجان اين ورزش اضافه مي کند . زمان اين قايقراني حدود 5 ساعت بود . البته همراه با توقف در ايستگاههايي که به منظور صرف ناهار و يا استراحت و بازي در نظر گرفته شده بود .

اگر مي خو اهيد ترس و هيجان و لذت را همزمان با هم تجربه کنيد ، رافتينگ را به شما پيشنهاد مي کنم . قطعا تجربه اي بي نظير و به يادماندني در زندگي شما خواهد بود .
هميشه خوش باشيد .
.: سارا :.

/ نوشته شده توسط سارا و آرش در یکشنبه هشتم مرداد 1385 و ساعت 16:5 |
.. توقف مفهوم زمان ..
<P align=center> </P>
<P align=center>تصورش را بکنید. اینجا حتی یک ساعت دیواری، رومیزی ، هوایی، دریایی یا زمینی وجود ندارد. اینجا زمان متوقف است یا بهتر بگویم مفهوم زمان رنگ باخته است. لذت لحظه پر رنگ ترین عنصری است که اینجا برای هر توریستی مهم است. و چیزی که برای من جالب است فرصت طلبی این ملت در جلب توریست است. امروز رفتیم که شهر آبی جذاب و فوق العاده که نوساز هم بود به نام آکوا تروی. این شهر آبی که اسب آبی تروا در قالب یک سرسره درست در وسط آن قرار دارد واقعا زیبا و دیدنی است. اگر گذارتان به آنتالیا افتاد آنرا از دست ندهید.</P>
/ نوشته شده توسط سارا و آرش در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385 و ساعت 2:34 |
.. اولین یادداشت از آنتالیا ..

سلام. این اولین یادداشت ما از شهر ساحلی آنتالیا در ترکیه است. فعلا ما در falez hotel به سر می بریم و قرار است تا یک هفته دیگر هم همینجا باشیم  اینجا همه چیز عالی است و منظره ای که ما از تراس اتاقمان می بینیم شبیه عکسی است که این بالا گذاشته ام. الان باید بریم صبحانه بخوریم. برایتان گزارش سفر دقیقه به دقیقه خواهیم نوشت. تا بعد !

/ نوشته شده توسط سارا و آرش در جمعه بیست و سوم تیر 1385 و ساعت 9:3 |
.: هبوط :.

 

فکر کردم چيزهايي هست که براي من عادت شده . فکر کردم انگار ذهنم را گذاشته ام داخل ظرف غذاي سگ و رهايش کرده ام وسط قفس خالي يک طوطي. از آن قفسهايي که مدتها است تميزش نکرده اند. اما تصاوير سورئال که نمي ميرند. هميشه هستند. مثل تصويري از مغزم که دو بال – از آن بالهايي که براي فرشته ها ترسيم مي کنند – در آورده و خودش را محکم به در و ديوار قفس مي کوبد. مثل تصوير گل نيلوفري که از باغچه کنار قفس رشد کرده و سر بر آورده و قفس را نرم در آغوش گرفته است. بعد بدنش را پيچ و تابي داده است و ميله هاي قفس را يک به يک لمس کرده و سر کشيده است به آسمان. از پايين که به قفس نگاه مي کني تصويري نوراني مي بيني. از آن نوع تصويرهايي که روح را تازه مي خواهند و نگاه را شاداب. گل نيلوفر آرام ميله هاي قفس را از هم دور مي کند و ذهنت، خرامان از قفس خارج مي شود. بي خبر از آنکه پرواز يادش رفته است و قفس را هميشه بالا آويزان مي کنند. اين تازه آغاز داستان عتيق هبوط است. نمي دانم ؟ عادت کنيم يا قفس بشکنيم ؟

 

پ.ن. ايده طراحي اين قالب جديد را از نگاه کردن به دشت گرفته ام. دشتي بسيط هست نزديک نائين که گاهي آنجا آرام مي گيرم. احساسم هنگام طراحي اين قالب همان بودکه از نظاره دشت تراوش مي کند.

 

.: آرش :.

 

/ نوشته شده توسط سارا و آرش در یکشنبه یازدهم تیر 1385 و ساعت 14:47 |
زین سو به آن سو
سلام

این روزها حسابی گرفتار تهیه و تدارک منزل جدیدهستیم. وقفه ای که در نوشته ها ایجاد شده ازاین بابت است. فکر می کنیم تا حداکثر یک ماه دیگر دوباره شروع به نوشتن کنیم.

آرش و سارا

/ نوشته شده توسط سارا و آرش در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385 و ساعت 13:26 |
چند جمله زیبا

from site: http://www.zealland.com/Treasure_Chest_Feb13-20,00.htm

 I have not time to hate, only time to love.

 I need not wait for I have the power to choose my own destiny.

 Green grass grows where dry desert ends

 I will endure sadness for it opens my soul. 

 Look upon misfortune as opportunity in disguise. 

 Master your emotions so that each day will be productive. 

 Never will I allow my heart to become small and bitter, rather I will share
it and it will grow and warm the earth. 

/ نوشته شده توسط سارا و آرش در جمعه بیست و ششم اسفند 1384 و ساعت 22:22 |
Happy Birthday

تولد تولد تولدت مبارك . مبارك مبارك ، تولدت مبارك .بيا شمعها را فوت كن تا صد سال زنده باشي . مبارك مبارك .تولدت مبارك ... هورااااااااااااااااااااااااااا

 

يك سال بزرگتر شدي .

امروز هم اولين روز 27 سالگيته . پس آغاز بيست و هفتمين سالگرد تولدت را بهت تبريك مي گم و برات آرزوي سلامتي و موفقيت مي كنم.هميشه خوش باشي آرش جونم .  

از اونجايي كه اين جور مناسبتها مثل 5 اسفند يا 7خرداد (تولد خودم ) حسابي منو جوگير مي كنه ، نتونستم خودم رو كنترل كنم و تصميم گرفتم يك تبريك نامه كوچولو براي آرش كوچولو كه حالا بزرگتر شده ، توي وبلاگ بنويسم .آخه يه كم فكر كنيد ، خيلي اتفاق مهميه . خيلي خيلي خيلي .... مهمه.

حيف كه هيچ كلمه و عبارت ديگه اي نيست كه آدم بتونه ، يه تبريك حسابي  به عزيزترين كسش بگه و كلي ابراز خوشحالي كنه! پس مجبورم دوباره فقط  بگم  " تولدت مبارك " .

 ولي مي تونم به چند تا زبون بگم شايد تاثيرش بيشتر باشه .:

 

Italian            :   Buon Compleanno

German         :   Alles Gute zum Geburtstag!

Hindi (India)   :  Janam Din ki badhai! or Janam Din ki shubkamnaayein

French           :  Joyeux Anniversaire

Armenian       :  Taredartzet shnorhavor! or Tsenund shnorhavor

Japanese      :   Otanjou-bi Omedetou Gozaimasu!

Spanish        :   Feliz Cumpleaños!

 

 

 

/ نوشته شده توسط سارا و آرش در شنبه ششم اسفند 1384 و ساعت 21:40 |
اعتصاب در تهران

در پی شکست مذاکرات با کارفرما، بیش از یک هزار و 200 راننده شرکت واحد به اعتصاب وتحصن خود ادامه می‌دهند.

 

بنا به گزارش خبرگزاری مهر، مذاکرات میان مصطفی نوریان ، رئیس شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه با نمایندگان کارگران اعتصابی و متحصن، که از ساعت هشت صبح بامداد یکشنبه، دو ساعت بعد از شروع  اعتصاب، آغاز شده بود، ساعت شش بعد ازظهر بدون نتیجه به پایان رسید. مصطفی قهرمانی ، مدیر روابط عمومی شرکت واحد نیز ضمن اظهار بی اطلاعی از محتوای مذاکرات انجام شده گفت: هم اکنون تلاش برای پایان دادن به تحصن یک هزار و 200 نفرازکارکنان این شرکت در منطقه 6 همچنان ادامه دارد. مقامات شرکت واحد از هر توضیحی در باره اعتصاب امتناع کردند و اطلاعرسانی درباره اعتصابی که شهر تهران را فلج کرده است، تحریم کرده‌اند. برگزاری مهر ساعت 7 بعد ازظهر روز یکشنبه گزارش داد تحصن کارکنان شرکت واحد در اعتراض به مشکلات  معیشتی و  حقوقی، علیرغم شدت گرفتن ریزش باران، همچنان ادامه دارد. تحصن 60 درصد از رانندگان منطقه 6 شرکت واحد باعث سردرگمی شهروندان و ترافیک سنگین در خیابان‌های حوالی جنت آباد شده است.

 

.: آرش :.

/ نوشته شده توسط سارا و آرش در دوشنبه پنجم دی 1384 و ساعت 21:43 |
مراتب چهارگانه

1- گاهي اوقات پيش مي آيد که حس مي کنم بايد کاري انجام دهم. اما نمي دانم چه کاري. تعليق چنين شرايطي واقعاً آزاردهنده است. نوعي آشوب و اغتشاش ذهني حاصل از انرژي که سردرگم در وجودت جريان دارد. در اينگونه مواقع انجام دادن يک کار جديد يا بهتر بگويم تجربه اي جديد خيلي به انسان کمک مي کند.

 

2- منوچهر نوذري درگذشت و کوهي از خاطرات شيرين دوران حرفه ايش را در ذهنم زنده کرد. پنجشنبه شبها بعد از اخبار ساعت 9 همراه دختر خاله هايم مي نشستيم تا مسابقه هفته را تماشا کنيم و منتظر بمانيم ببينيم از "کي مي پرسد ؟ ". يادم نمي رود آن قسمت را که يک جوان 16-17 ساله شرکت کرده بود و آمادگي نسبتاً خوبي هم داشت و همه مي گفتند از او بپرس. سرانجام انصاف نوذري اجازه نداد ساکت بماند و دستانش را از هم باز کرد و ايستاد جلو جوانک و گفت نمي گذارم از او بپرسيد. يادم مي آيد دوره راهنمايي به تقليد از او خودم يک مسابقه هفته در کلاس برگزار مي کردم که طرفداران زيادي هم داشت. به خاطر اين مسابقه تمام واحدهاي پول دنيا و پايتخت ها و آثار تاريخي را از بر کرده بوديم. يادم مي ايد حتي کتاب انقلاب کبير فرانسه را از شوهر خاله ام امانت گرفتم تا بخوانم و بر اطلاعات عمومي بيافزايم. شعر و ادبيات هم که اساسي در دستور کارم قرار گرفته بود. وقتي پنجشنبه مي شد و برخي از سوالات را جواب مي دادم، سينه را جلو مي دادم و با قيافه اي حق به جانب منتظر سوالات بعدي مي شدم. روزهاي جمعه پدرم حليم و عدس را مي گرفت و مي گذاشت روي گاز و مي رفت سراغ راديو تا صبح جمعه شيرينش با نان بربري داغ و حليم و عدس و صبح جمعه با شما کامل شود. در خانواده ها مد شده بود هر وقت زيادي خرج روي دست باباها مي گذاشتيم، با لهجه دست و دلبازي شروع به اعتراض مي کردند که : " اي داد ، اي هوار ، مگه چه خبره ..." . ماجراهاي آقاي ملون با همه زيبايي و ظرافتش هم از خاطرمان نخواهد رفت. و انتهاي کار صداي جاوداني جک لمون. نوذري رفت و در مراسم ختمش خيلي ها شرکت کردند. اما اينها همانهايي بودند که تا قبل ار مرگ او هرگز يادشان هم نبود که کسي هست به نام منوچهر نوذري. مرده پرستي بس است. هر وقت اين آدمها را مي بينم ياد آن قسمت از برنامه "شبهاي برره" مي افتم که موضوع مشابهي داشت.

 

3- گفتم شبهاي برره. بد نمي دانم بگويم فکر نمي کنم تا به حال هيچ مجموعه اي به اين زيبايي زبان حال مردم ايران شده باشد.

 

4- ايران با تيمهاي مکزيک، پرتقال و آنگولا هم گروه شد و با آشفتگي که در حال حاضر بر وضعيت کشور ( و نه فقط فدراسيون فوتبال کشور ) حاکم است بعيد مي دانم اتفاق مهمي در عرصه فوتبال ما بيافتد. با اين وجود حيف اين همه استعداد و انرژي است که هدر برود.

 

.: آرش :.

/ نوشته شده توسط سارا و آرش در یکشنبه بیستم آذر 1384 و ساعت 10:2 |
کار

امروز هم از اون  روزاي خسته كننده و كسالت آور بود .همش كار كار كار .

 يعني توي اين دنياي به اين بزرگي هيچ لذتي جز كار كردن نيست .حيف نيست آدم تمام روزاي عمرشو عين هم بگذرونه ؟ بعضي موقا از خودم مي پرسم  كه امروز چي كار كردم ؟ چه كار جديدي انجام دادم يا چه چيز تازه اي ياد گرفتم ؟ مي بينم كه خيلي كم ميشه كه جوابي براي گفتن داشته باشم  و اونوقته كه تاسف مي خورم كه چرا بايد عمر ماها اينجوري اينقدر راكد و يكنواخت بگذره ؟ مگه آدم چه قدر زنده است و چه قدر جووونه كه اجازه بده نصف عمرش تكراري بگذره ؟ حيفم مي ياد بهترين  ساعات روزم را صرف يك كار تكراري كنم و بعد ديگه فرصت و رمقي براي پرداختن به علايق و تفريحاتم نداشته باشم . درسته همه ما به كار كردن نياز داريم .چه از لحاظ مالي و چه از لحاظ روحي . اما تا كي و چه قدر ؟

از صبح زود كه بيدار مي شم تا شب كه بر مي گردم ، يعني از 6 صبح تا 6 شب (دقيقا 12 ساعت ) در محيط كار به سر مي برم  و  كارهاي روتين و تمام نشدني برنامه نويسي را بايد انجام بدم  . ديگه اين مدل كار برام تازگي نداره و هيچ چيز جديد و جالبي توش نيست . به همين دليل دنبال موضوعات جديد مي گردم تا برام تنوع داشته باشه . (اصولا من آدم تنوع طلبي ام ) . چاره اي ندارم جز اينكه وقتي از سر كار برگشتم به اين كار بپردازم . يه كتاب جديد بخونم يا فيلم ببينم ، يه گشتي تو اينترنت بزنم و يا وبلاگمون را آپديت كنم ، موزيك گوش كنم و يا تازه برم بيرون و يه چرخي تو شهر بزنم و سينما برم و خيلي از كارهاي ديگه كه كلي براشون برنامه ريزي مي كنم ولي شب اينقدر خسته ام (بيشتر روحي نه جسمي ) كه ديگه همون فكرها را با خودم به خواب مي برم .

اينجاست كه از خودم حرصم مي گيره و چتد دقيقه اي به خودم فحش مي دم ولي آخرش كه چي؟

براي همين چه بهتر كه لااقل آدم شغلي داشته باشه كه بهش عشق بورزه و با علاقه كار كنه و اونقدر تنوع داشته باشه كه هر روز يه چيز جديد يا تجربه جديدي  بدست بياره . اونوقت هر روز كه از سر كار بر مي گرده از خودش راضيه و لازم نيست كمبود هاي خودش را با سرگرمي و تفريحات و مطالعات ديگه جبران كنه .

به نظر من آدما بعضي موقا هم  نياز دارن به خودشون فكر كنن . حداقل يكي دو ساعت در روز به كاري بپردازيد كه دوست داريد و ازش لذت مي بريد . مثل خوردن ، خوابيدن ، ورزش كردن ، مطالعه ، فيلم ، موزيك ، با رفقا گشتن و و مهماني رفتن و ...

خلاصه اينكه كار كنيد و كار كنيد و از كارتون لذت ببريد ولي نذاريد كارتون همه زندگيتون را احاطه كنه و كل زندگيتون در كار كردن خلاصه بشه !!!!!!!!

<سارا>

 

/ نوشته شده توسط سارا و آرش در یکشنبه بیست و نهم آبان 1384 و ساعت 21:56 |
چادگان نامه

بعضي موقا يه سفر كوتاه يك روزه به طبيعت ، مي تونه به  اندازه يك مسافرت تفريحي طولاني ، خستگي رو از تنت بيرون بياره . چون اين خستگي ، يك خستگي روحي است نه جسمي . كه با خوردن و خوابيدن و گشتن رفع نمي شه . مي دوني چطور بايد اين خستگي را از خودت در وكولي ؟

با نگاه كردن و  لذت بردن از طبيعت . وقتي توي چمنها دراز بكشي و به آسمون نگاه كني و به ابرها كه مدام در حال تغيير شكل هستند خيره بشي و سعي كني با اونها شكلهايي كه دوست داري را ، بسازي .

 

 

 

 

وقتي كه كنار رودخونه بنشيني و باد ملايم پاييزي صورتت را نوازش بده  و تو به تك تك برگهاي درختان كه با وزش باد روي زمين مي خزند ، نگاه كني و غرق در زيبايي رنگهاي آنها بشي .

به اين مي گند ، زندگي . مگه زندگي قراره چي باشه ؟ همين تغيير فصلها ، سرما و گرما ، خوشي و ناخوشي، زندگي را مي سازند . پس سعي كن قشنگياشو ببيني . چون واقعا قشنگه !!

 

 

 

خيلي وقت بود دلم واسه سكوت طبيعت تنگ شده بود . يه آرامش خاصي به آدم مي ده .  توي طبيعت ، بالاي كوه ، روي بلندي و ارتفاع  مي توني اين سكوت را پيدا كني  و من اين سكوت را آخر هفته در طبيعت زيباي چادگان  پيدا كردم .  تو هم دنبالش بگرد و پيداش كن . ارزششو داره . امتحان كن .

<:سارا:>

 

/ نوشته شده توسط سارا و آرش در شنبه چهاردهم آبان 1384 و ساعت 21:50 |
مثل خوردن حلیم بادمجون در پارک

یکی از جذابترین اتفاقات در زندگی اینه که سرتو بندازی پایین، راه بیافتی تو خیابون ، بدون هیچ هدف مشخصی حرکت کنی و بعد یه دفعه یه ایده جذاب و دلپذیر تو ذهنت جرقه بزنه. لذتی که یک رستوران رفتن ناگهانی ، یک مسافرت ناگهانی یا یک تصمیم ناگهانی داره با هیچ چیز قابل مقایسه نیست. بیشتر آدمها مدام در حال برنامه ریزی کردن هستند تا کاری کنن. غافل از اینکه اون چیزی که یه دفعه انجام می دی لذت وصف ناپذیری داره. برای من حرکت کردن بی مقدمه یه جور کشف و شهوده. درست مثل کارگردانی که دوربین رو می ذاره روی دوش فیلمبردار و می ره دنبال سوژه. یا عکاسی که بدون اینکه ایده مشخصی داشته باشه می زنه به بیابون و با چند تا حلقه فیلم مصرف شده بر می گرده ( شاید به همین دلیله که بیشتر نوشته هایی که فکر می کنم خوبه یک دفعه به ذهنم می یان ).

 

اصولاً فکر می کنم چیزی که یک دفعه از ناخودآگاه انسان می جوشه، عمیق تر و ارزشمندتره. درست مثل لذت خوردن ناگهانی حلیم بادمجون تو پارک یا دیدن ناگهانی یک فیلم تازه تو سینما.

 

شما نمی خواید امتحان کنید؟

 

<:آرش:>

 

/ نوشته شده توسط سارا و آرش در یکشنبه هشتم آبان 1384 و ساعت 21:32 |
اولين روزانه
اولين روزانه من :
نمي خواستم امروز اولين روزانه خودمو بنويسم . چون امروز زياد روزه خوبي برام نبود . يعني خيلي خسته كننده بود . ولي خب چون ديگه وبلاگمون افتتاح شد حيف بود خالي بمونه .
ديدي بعضي موقا يه سري چيزاي الكي همينطور در طول روز اعصابتو خورد مي كنه ؟ طوريكه ديگه وقتي شب مي رسي خونه فقط دلت مي خواد يه كله مفت گير بياري و هي بكوبونيش به ديوار !
امروز هم براي من از اين روزا بود . آخه از صبح كلي كار داشتم كه بايد حتما تا آخر وقت انجامشون مي دادم . وقتي صبح رفتم سر كار و كامپيوترم رو روشن كردم نمي دونستم از كجا شروع كنم . يه برنامه نيمه كاره (از اون خفنا ) داشتم كه بايد زود تمومش مي كردم . ولي واي از همون صبح اين برنامه نحس شده بود و جواب نميداد و هي Error الكي مي داد . تا ظهر كلي وقتمو گرفت و آخرش درست نشد فقط حسابي اعصابمو خورد كرد .بي خيال شدم بقيه رو گذاشتم واسه بعد از ظهر . حالا مگه بعد از ظهر مي شد كار كني تا مي خواستم تمركز پيدا كنم كه برنامه رو جمع و جورش كنم تلفن زنگ ميزد .عين 118 امروز تلفن ما زنگ مي خورد و منم شده بودم خانم منشي !
خلاصه حسابي گيج و ويج شده بودم و سرم درد گرفته بود . فقط خدا خدا ميكردم كه ساعت كاري تموم بشه تا برم تو سرويس يه كم بخوابم .
حالا از شانس .... من، راننده سرويس دروازه شيراز امروز حسابي شاد و شنگول بود و آهنگ دالامبو ديمبو برامون گذاشته بود صداشم تا ته بلند كرده بود . مگه مي شد بخوابي ؟ البته اشتباه نشه ها آهنگاش مجازه مجاز بود چون راديو رو تا ته بلند كرده بود . تازه من به يه نتيجه رسيدم كه اين آقاي راننده واقعا گوشاش سنگينه كه بايد حتما بايد راديو را با بلندترين صداش گوش كنه . تازه از اون بدتر آقايون مسافربودن كه توي اين سر و صدا خر و پف مي كردن . ( البته اين آقايون ، اگه تو ميدون جنگ هم بخوابن ، همچنان خرو پفشون تو هواست ) آي آدم مي سوزه . ديگه واقعا حرصم گرفته بود دلم مي خواست راننده رو از پنجره بندازم بيرون . ديگه ديدم فايده نداره از توي كيفم يه تكه دستمال در آوردم و چپوندم تو گوشام بلكه يه كم سر و صدا ها كمتر شه تا بتونم بخوابم . ولي ديگه دير شده بو چون تا اومدم اونا رو تو گوشام جاسازي كنم و ژست خوابيدن به خودم بگيرم رسيديم دروازه شيراز . منم دست از پا درازتر و گيجولي تر از قبل از اتوبوس اومدم پايين ....
< سارا >
/ نوشته شده توسط سارا و آرش در یکشنبه هشتم آبان 1384 و ساعت 20:37 |
تولد

 

بيشتر مفاهيم متعارف برايت رنگ مي بازد . همهمه عجيب و غريب آدمها که گاهي خودت هم به آن گرفتار مي شوي ، برايت بي معني مي شود. کينه معنايي عتيق مي شود در خاطرات گنگ و مرده. لذت هدف مي شود ، نه آنگونه که ديگرانش ميشناسند بلکه در قالب مقدس مفهوم هستي. کلام لذتي وصف ناپذير مي شود و آرامش، جرياني است که در تو مکرر ميشود. به شعارها و مفاهيم  عاميانه که گوش مي دهي لبخندي گوشه لبان روحت مي نشيند، مثل وقتي که خاطره بازيهاي کودکي را به ياد مي آوري. توحيد،نبوت،معاد ...

 

انسان به دست آويز خوش است

به آهيخته دشنه اي در دست

يا به گشوده کتابي در فکر

يا به تصوير نويني از آنچه بود

شايد سفره بي مايه مغزش خالي نماند

 

بگذار انسان را آغاز کنم

بکذار انسان را آغاز کنیم

(چنین  است حدیث غشقهای نوشکفته )

 

 

<:آرش:> 

/ نوشته شده توسط سارا و آرش در شنبه هفتم آبان 1384 و ساعت 21:10 |