تبليغاتX
2 نوشت
گپ روزانه

در محل کارم گاهي اوقات با يکي از دوستانم بعد از نهار قدم مي زنيم. از هر دري سخني و گاهي بحث به جاهاي جالبي مي کشد. وقتي از موضوعاتي که دوست داريم حرف مي زنيم هر دو هيجان زده مي شويم و گل از گلمان مي شکفد. آدم احساس زنده بودن مي کند. اين کشف و شهود کلامي که ذهنت را طراوتي تازه مي بخشد، واقعاً دلپذير است. امروز از بدي سخن گفتيم.

 

فکر مي کنم هيچ چيز بالذاته در اين جهان بد نيست. مفهومي به عنوان بدي برايم متصور نيست. به نظرم آنجا که مرتکب يک "عمل بد" مي شويم و يا عملي را بد خطاب مي کنيم؛ به انتهاي توانايي و آگاهي ذهني مان رسيده ايم. جهلمان به ما اجازه نمي دهد عمل مذبور را توجيه کنيم و اينجا است که بدي متولد مي شود. شايد به همين دليل است که مي بينيم آدمها پاسخ هتّاکي را با هتّاکي مي دهند و يا از انتقام حرف مي زنند. حقيقت اين است که اين جهان حجم عظيم بي نهايتي از قوانين است و ما نسبت به قوانين مجبور و در چهارچوب قوانين آزاديم. ما نمي توانيم يک قانون را نقض کنيم مگر به کمک قانوني ديگر. تنها آزادي واقعي ما در آگاهي از اين قوانين و شناخت آنها است. ما مي توانيم آنها را بشناسيم و از آنها به شيوه درست استفاده کنيم. پس وقتي مي گوييم آدم کشتن بد است؛ بدين دليل است که فرآيندي را که منجر به ايجاد اختلالات رواني در شخص الف مي شود تا نهايتاً شخص ب را از پا در آورد، نمي شناسيم. به راستي اگر به دقت مي دانستيم چه شرايط اجتماعي و يا بيولوژيکي هست که از يک انسان يک قاتل مي سازد، مي توانستيم عمل قتل را به کلي از پهنه هستي حذف کنيم. قتل آدم ب به دست آدم الف فقط نسبت به آدم ب بد است. اما ماداميکه قوانين عالم به يک انسان اجازه مي دهد ديگري را از بين ببرد، چنين فرآيندي در ذات خويش بد نيست.

 

قدم زدن در دريايي از رنگهاي پاييزي و خيره شدن به ابرهاي پف کرده سپيد رنگ در پس زمينه آبي و سخن گفتن با دوستي عزيز، از آن عادتهاي دلپذيري شده است که اميدوارم ترک نشود. گاهي فکر مي کنم زندگي را با تمام جزئيات ساده و قشنگش دوست دارم.

 

.: آرش :.

 

 

/ نوشته شده توسط سارا و آرش در یکشنبه سیزدهم آذر 1384 و ساعت 21:45 |