تبليغاتX
2 نوشت
تولد

 

بيشتر مفاهيم متعارف برايت رنگ مي بازد . همهمه عجيب و غريب آدمها که گاهي خودت هم به آن گرفتار مي شوي ، برايت بي معني مي شود. کينه معنايي عتيق مي شود در خاطرات گنگ و مرده. لذت هدف مي شود ، نه آنگونه که ديگرانش ميشناسند بلکه در قالب مقدس مفهوم هستي. کلام لذتي وصف ناپذير مي شود و آرامش، جرياني است که در تو مکرر ميشود. به شعارها و مفاهيم  عاميانه که گوش مي دهي لبخندي گوشه لبان روحت مي نشيند، مثل وقتي که خاطره بازيهاي کودکي را به ياد مي آوري. توحيد،نبوت،معاد ...

 

انسان به دست آويز خوش است

به آهيخته دشنه اي در دست

يا به گشوده کتابي در فکر

يا به تصوير نويني از آنچه بود

شايد سفره بي مايه مغزش خالي نماند

 

بگذار انسان را آغاز کنم

بکذار انسان را آغاز کنیم

(چنین  است حدیث غشقهای نوشکفته )

 

 

<:آرش:> 

/ نوشته شده توسط سارا و آرش در شنبه هفتم آبان 1384 و ساعت 21:10 |