تبليغاتX
2 نوشت
.: لذت گنگ لحظه :.

 

 

شير را در ليوان مي ريزم. حجم سپيد به مرور شکل مي گيرد. مثل تجربه قبل از مرگ... لذت مي برم.

حوله آبي رنگ روي پوست خيس بدنم مي لغزد. بدنم آرام مي گيرد. انگار موجي روي پوست شني ساحل بخزد. انگار چيز تلخي را با خود مي برد. آن وقت است که لذت مي برم.

شاخه گندم را در دست مي گيرم. نازک آراي تن ساقه اش مي شکند. گلهاي اطلسي کمر راست کرده اند. طعم حسرت گندم و نفحه هوش بَر اطلسي. لذت مي برم.

سرم را در آب حوض فرو مي کنم. مورچه در آب مي افتد. بازي مرگ و دست و پا زدن. غم تمام شدن در جانم مي دود. قطره هاي آب از زير چانه ام روي زمين مي چکد. باد بالش را روي گونه هاي خيسم پهن مي کند. چه لذتي دارد خنکاي غروب و تن خيس من.

تپه معناي پرواز مي خواهد. دشت سرود شکفتن است. وقتي مورچه با قاصدک هم ترانه مي شود من لذت مي برم.

عطر، تجسم خاطره است. وقتي خاطرش جان مي گيرد، دلم ترانه "قفس شکستن" سر مي دهد و سينه ام گُر مي گيرد. صداي طبل در گوشهايم مي پيچد و من از تپش هاي مکرر زندگي لذت مي برم.

پلکهايش که به خواب مي رود، دختر شعر من بيدار مي شود. عشق قرمز رنگ در رگهاي نقره اي جاري مي شود. تمام تصاوير سياه و سپيد، پر از لکه هاي قرمز مي شوند. من قلم را کنار استکان چايي زمين مي گذارم و تصوير قلم و استکان و عينک قاب مي شود. نگاه کنيد و لذت ببريد.

 

/ نوشته شده توسط سارا و آرش در چهارشنبه هفتم تیر 1385 و ساعت 15:1 |