تبليغاتX
2 نوشت
.: کارزار :.
 

داني اين روزها زياد از کار مي گويد و از کار مي نالد. ناله اش دردهاي زير خاکستر دل مرا لحظه اي زنده کرد. درد روزي 12 ساعت زندگي در کنار انسانهايي که اغلبشان مشمول شعر من هستند:

 

 

به تاريکي نشستگانند

به قوزي در کمر

و چاله اي سياه در پاي چشم

و خمي لرزان در انگشتان

و دردي تلخ در دل

مرگي فجيع را گويي به انتظار نشسته اند

 

دالاني تاريک و سوسوي چشماني ملال زده

جيغ منزجرکننده زنگ تلفنها

دلنگ دلنگ دلنگ

انگار، صداي ناقوسِ مرگِ شبانه

در دشتِ بي مهتابِ بي انتها

 

به انتظار نشستگانند اينان

غم در دل و خون در چشم

و چنگالهايي آخته در آرزوي دريدن يکديگر

انگار، روايتِ حديثِ عتيقِ عاشق کشي

 

به خاکستر نشستگانند اينان

دلمرده و دلخسته ميانشان من

با کورسوي طلوع دوري در افق چشمانم

شايد آفتاب ديگري متولد شود.

 

ا.آفتاب

3/7/1385

 

تقديم به او که دوست نازنيني برايم بوده و هست و خواهد بود: داني عزيز!

 

.: آرش :.

 

/ نوشته شده توسط سارا و آرش در دوشنبه سوم مهر 1385 و ساعت 13:12 |