تبليغاتX
2 نوشت
:: روایتی از جشن سده ::

چند ساعتي مانده به غروب – تهران

 

شهر به رنگ قرمز ، روبانهاي قرمز رنگ بر پيشاني اتومبيل ها، مشعل هاي افروخته و گلهاي لاله و غنچه هاي رز قرمز جا به جا مقابل فروشگاهها، کودکان محو در بازي سرخ رنگ خيابانها، اسباب بازيهاي مخصوص جشن و شمشيرها و سپرهاي چوبي، بوقهاي مخصوص جشن در دستان بازيگوششان ، نوازندگان دوره گرد جا به جا  ، حيران ميان جمعيت، بر ذهنها نقش خيال مي زنند.جريان بضاعت ناچيز اما صميمانه هنرمندانه بر تارک شهر، زوج ها : عاشق تر از هميشه، با دستهايي گرم تر و سخت تر در هم فشرده، لباسهاي نقش آتش، بانوان گاهي به لباس قشقايي، رقص محلي، چرخش رنگ در هياهوي قرمز رنگ. دست فروشان : بساطهايي مملو از صورتک هاي پر نقش، مردم دور تا دور در جستجوي نقش جديدي که بر چهره زنند، نبض خيابان: تندتر از هميشه.

 

اندکي پس از غروب

 

دوره گردي، لباسي چون مير نوروزي بر تن – بخوانيد مير سده – شيريني مخصوص در دست: در گردش ميان جمعيت. مردمان: بسته هاي خاشاک و هيزم و هيمه در دست، روان سمت آتشگاه. آتشگاه: کوهي از هيمه سر به آسمان ساييده، مغان: لباس سپيد بر تن، مشعلي لاله گون در دست، زمزمه اي زير لب، در حرکت بر گِرد آتشگاه. آن طرف تر سکويي برآمده، منظرگاهش : مشرف بر آتشگاه، مردان و زنان آراسته به نظم نشسته در کنار يکديگر، هر يک سازي در دست و نواهاي بي نظمي از سازهايي که کوک مي شوند. آنطرفتر، پرده آماده براي نمايش، مردمان به لباسهاي رنگارنگ، آماده براي جهش، خيزش ... . جوانان صورتک ها بر چهره، هياهويي خفته در ميان جمع، کودکان اما، هياهو را آغازيده اند. صداي مبهم بوقهاي جشن در دستان نحيفشان.

 

ساعتي بعد

 

دختر سکوت بر ميدان، دامن گسترده است. هزاران شمعِ افروخته، ميهمان دستهاي دختران و پسران، گرداگرد ميدان، شب: تاريک تر از هميشه، بي حتي نوازشهاي بي جان مهتاب، پرتوي بي جان هزاران شمع افروخته، انگار ستاره هايي بر پرده آسمان، مردان سپيد پوش به لاله هاي افروخته، بر گِرد آتشگاه چرخان، زير لب زمزمه اي خاموش.

 

از فراز سکو ناگاه، صدايي آرام آرام جان مي گيرد. انگشت ها آرام روي تارها مي دود. چنگ و قانون و بربط، سنتور و دف و تار. آن سوتر، حلقه اي از نور جان مي گيرد. نظرها همه چرخان به آن سو، مردي از تبار شاهان، لباس سپيد بر تن، جمشيد نام، بر گِرد او خيل ياران، ماري سياه، عروسکي انگار، به چرخ مي آيد. کسي به فرياد خويش، مي خواند :

 

يکی روز شاه جهان سوی کوه
گذر کرد با چند کس هم گروه

پديد آمد از دور چيزی دراز
سيه رنگ و تيره تن و تيز تاز

دو چشم از بر ِ سر چو دو چشمه خون
ز دود دهانش جهان تيره گون

 

سپيد پوش مرد، سنگي در دست مي يابد. خيل ياران در واهمه، مار در خيزش، فرياد باز جان مي گيرد:

 

نگه کرد هوشنگ باهوش و سنگ
گرفتش يکی سنگ و شد تيز چنگ

به زور کيانی رهانيد دست
جهانسوز مار از جهانجو ی جست

بر آمد به سنگ گران ، سنگ خرد
همان و همين سنگ بشکست گُرد

 

همه فريادها يکي مي شود، صداي مردان تا عرش مي رود، همه مي خوانند‌:

 

فروغی پديد آمد از هر دو سنگ

دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ


 موسيقي از فرودِ نت ها رفته رفته جان مي گيرد. جان به فراز مي رسد. مشعلها پرواز مي کنند. شعله زبانه مي کشد. موسيقي جان مي گيرد. آسمان: غرق در نور، مردمان: مشحون از شادي و سرور، دلها : پر از غرور.

 

نشد مار کشته ، وليکن ز راز

ازين طبع سنگ آتش آمد فراز

 

جهاندار پيش جهان آفرين

نيايش همی کرد و خواند آفرين


که او را فروغی چنين هديه داد

همين آتش آنگاه قبله نهاد


بگفتا فروغی است اين ايزدی

پرستيد بايد اگر بخردی


شب آمد ، برافروخت آتش چو کوه

همان شاه در گرد او با گروه


يکی جشن کرد آن شب و باده خورد

سده نام آن جشن فرخنده کرد

 

 

جهان به رقص در مي آيد.

 

پ.ن. هر چند کمي دير، سده تان مبارک !

 

.: آرش :.

 

/ نوشته شده توسط سارا و آرش در شنبه بیست و یکم بهمن 1385 و ساعت 12:17 |