تبليغاتX
2 نوشت
.: هستی :.

 

* حدود یک هفته بود که مدام در مورد کلاسهای بنیان فکر می کردم و از تمام کسانی که این  دوره ها را رفته بودند پرس و جو می کردم و وبلاگ بچه هایی که در مورد بنیان مطلب نوشته بودند را ، می خوندم و بالاخره جمعه شب تصمیمم را گرفتم و رفتم ثبت نام کردم . (تقریباً دقیقه 90 )

 

 * سه روز گذشت . آره سه روز اصلی کلاسها گذشت و امروز اولین روزی است که بعد از این دوره  اومدم سره کار .دیروز هم جشن فارغ التحصیلی مون بود .امروز که اومدم سره کار یه سری از دوستام که می دونستند این سه روز کجا بودم ، انتظار داشتند من را جور دیگه ای ببینند . گفتند : اِ تو که فرقی نکردی ؟ بهتون یاد ندادند بخندین ؟ پس 200 هزار تومن دادی برای چی ؟ تو که عین قبلتی !! توقع داشتند اینقدر شاد و شنگول شده باشم که شلنگ تخته بزنم و بیام سره کار ...

 

* ولی خودم حس می کنم که تغییر کردم . سبک شدم . روحم آرام شده . به نظرم همه چی قشنگ و دوست داشتنی شده . تمام آدمای دورو برم را صادقانه دوست دارم و برام ارزش دارند . حتی خودم را هم بیشتر دوست دارم . به هرجا نگاه می کنم نشانه ای از خدا می بینم  و به همین دلیل از نگاه کردن لذت می برم .

 

* یاد گرفتم  با باطن و ذات آدما ارتباط برقرار کنم و در مقابل ارتباط مؤثر داشته باشم .

 

* مهمتر از همه ، فهمیدم چقدر خوشبختم . خداجونم شکر شکر شکر . خیلی ممنونتم .خدایی خیلی خوبی . خدایی خیلی دوستت دارم . اصلا ً همه چی و همه کس را خیلی دوست دارم . نمی دونم چه جوری باید از خدا جونم تشکر کنم . فقط می دونم که میدونه چی می خوام بگم ...

راستی روز آخر فرشته بهمون گفت رای گیری کنیم و برای کلاسمون یه اسم بگذاریم . اسمشو گذاشتیم هستی .

 

امشب در سر شوری دارم              امشب در دل نوری دارم

                        باز امشب در ، اوج آسمانم

 

 

 

:. سارا .:

 

/ نوشته شده توسط سارا و آرش در شنبه دوازدهم اسفند 1385 و ساعت 15:59 |